تبليغاتX
بلندیهای بادگیر
یادداشتهای آرام روانشاد
دلتنگ تر از تو

من

که اندوه هزار ساله ی نباید ها را

بر تن رگ های عبورم

پوشانده اند.

شکوفا می شوی با نسیم

می رقصی با نوازش

من اما...

طوفانی هزار ساله را باید

                          تا شاید....



پ.ن: جاده غبار آلود قدم هاست.دفتر احتمال را تا کی ورق بزنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 13:55  توسط آرام روانشاد 

گاهی یک اتفاقی در تو می افتد.در یک لحظه ی خاص و اغلب زمانی ست که انتظارش را نداری.نمی دانم چرا همیشه زمانی که منتظر هیچ چیز نیستیم همه چیز اتفاق می افتد.یک چیزی درون تو تکان می خورد، یک احساس نیاز بزرگ به عوض شدن، به تغییر، به خراب کردن تمام چیزهایی که تا امروز باورت بوده اند و حالا باید عوض شوند. من این جا ایستاده ام. روی خرابه های باورهای گذشته ام ، روی خرابه های آرام 36 سال پیش و اکنون. با خودم فکر می کنم این باورها و آرام جدید را چگونه باید بسازم جوری که دیگر مجبور به عوض کردنشان نباشم. این مرحله ی گذار یک بار دیگر هم برایم اتفاق افتاد. شش سال پیش بعد از آن افسردگی وحشتناک که زندگی ام را زیر و رو کرد و فرزندش به پشت سر نگاه نکن بود و حالا نمی دانم فرزندی که این بار قرار است زاده شود چه نام می گیرد.

این روزها اصلن خودم را دوست ندارم و می دانم این خیلی بد است که آدم خودش را دوست نداشته باشد.بابت بالفعل شدن یک بالقوه هایی از دست خودم عصبانی ام و فکر می کنم آن ها دیوانگی هایی بود که نباید مرتکب می شدم. من آدم اهل دیوانگی هستم، درست! اما بعضی دیوانگی ها به قول هدایت می شود همان زخمهایی که آهسته و در انزوا روحت را می خورد و می تراشد و آن وقت تو می مانی و این زخمهای دلمه زده که هر از گاهی سر باز می کند و کثافاتش می ریزد به همه جای روحت. فکر می کنم خیلی جاها قدر خودم را ندانستم که این هرگز تکرار نخواهد شد. یک آدمهایی هرگز نباید درب زندگی ام را دق الباب می کردند و کردند و من در را به رویشان باز کردم، درحالیکه باید تا همیشه پشت در می ماندند،ولی حالا در این روزهای عجیب گذار تمام آنهایی که دیگر نباید باشند،نیستند و معدودند آنهایی که باید باشند و همیشه هم خواهند ماند. ماندنی ها ماندنی اند و رفتنی ها رفتنی که این قانونی ست اجتناب ناپذیر. خیلی ها را فکر می کردم دوست دارم و امروز می بینم هرگز دوستشان نداشته ام و خیلی ها را که فکر نمی کردم امروز می بینم چقدر دوستشان داشته ام. همه چیز و همه چیز و همه چیز برایم زیر و رو شده است،حتا معنای بسیاری از مفاهیم از جمله عشق.

با تمام این بالا و پایین ها از روزی که با خانواده زندگی می کنم آرامشی که سال 89 و90( اگر قدرتی می داشتم این دو سال را از زندگی ام پاک می کردم) از زندگی ام رفته بود دوباره باز گشته است.حالا وقتی کنار مادرم می نشینم و خودم را به دست نوازش های مادرانه اش می سپارم، یا با پدرم حرف می زنم می بینم چقدر در این سالها از آن ها دور  بودم و نمی دیدمشان و با خودم فکر می کنم در این سالها چقدر آدم بود که نباید می دیدم و دیدم و آنهایی که باید بودند و می دیدم را ندیدم.

می خوانم، می نویسم، می بینم، می رقصم، والیبال بازی می کنم، رنگ موهایم را عوض می کنم، با پسرم اسم فامیل و تخته نرد بازی می کنم، به کافه ی برادرم می روم و ساعت ها با آدمهای معمولی حرف می زنم، به رستوران ایتالیایی می روم و در حالیکه با چنگالم پاستاها را زیر و رو می کنم یک چیزی درونم تکان می خورد. ساعت ها در اتاق دنج و تاریکم فکر می کنم و هر لحظه چیزی نو در وجودم کشف می کنم.آجر به آجر باورهایم و خودم را می سازم. به گذشته سرک می کشم و یک چیزهایی که خاک گرفته است را غبارروبی می کنم و دوباره حس می کنم زنده ام، نفس می کشم و حس می کنم زندگی با همه ی پوچی اش در من جریان دارد و به قول فروغ از آن لبریز می شوم.

و من ققنوس وار از خاکسترم زاده می شوم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 14:27  توسط آرام روانشاد 

 

آدم کابوس هایش را هم مثل شهر و کشورش می تواند عوض کند.فرقی نمی کند مقصدت کجا باشد یا سوار کدام قطار شوی، چمدان کابوس هایت همیشه مالامال و همراهت است، به همین خاطرمن یک روز  وقتی که از دیدن کابوس های مکرر خسته شده بودم تصمیم گرفتم که شهرم را عوض کنم و با خودم فکر کردم با این تغییر حتمن کابوس هایم هم عوض خواهند شد. اصولن کابوس های من تمام ناشدنی اند و اصولن هم تمایلی به تمام شدنشان نداشتم. چون کابوسهایم جزیی از من هستند که نمی توانم بدون آن ها زندگی کنم و آن ها هم نمی توانند بدون من زندگی کنند و زندگی مان بسته به هم است. برای همین هر دو سه سال یک بار باید محل زندگی ام را عوض کنم. از قدیم همیشه هجرت کردن اساس تغییرات بزرگ بوده است. من هم احساس کردم زمان هجرتم فرا رسیده است، اما این بار زمان آن خیلی زودتر رسیده بود. یک سال بود که مدام یک کابوس را می دیدم و عوض هم نمی شد. تقریبن هر شب خواب می دیدم که در شهری هستم در هزار سال قبل که مورد هجوم یک قبیله ی وحشی ناشناخته قرار گرفته است. مردم همه فرار می کردند و من هم می خواستم فرار کنم، ولی نمی توانستم.ایستاده بودم سر جایم و هر چه سعی می کردم از جایم تکان بخورم نمی شد. هر چه فریاد می زدم صدایی از گلویم در نمی آمد.همه فرار می کردند و من نمی توانستم تا اینکه یکی از وحشی ها به من می رسید و شمشیرش را تا دسته توی پشتم فرو می کرد. آن وقت عرق کرده و نفس زنان از خواب می پریدم. یک سال بود که تقریبن هر شب این کابوس تکرار می شد و من واقعن دیگر خسته شده بودم و دلم کابوسی جدید می خواست. تا اینکه یک روز فهمیدم زمان رفتن رسیده است و از لحظه ایکه این تصمیم را گرفتم کمی آرامش پیدا کردم.انتخاب شهری که می خواستم به آن نقل مکان کنم کار سختی بود، باید سراغ شهری می رفتم که کابوس پرور باشد. مسلمن یک شهر کوچک و آرام ساحلی کنار دریا نمی تواند مکان مناسبی برای کابوس دیدن باشد. باید جایی را انتخاب می کردم که در آن آرامش کمتری داشته باشم. سراغ نقشه ی جغرافیای کشورم رفتم و شهرها را زیر و رو کردم.سراغ شهرهای شمالی که اصلن نرفتم. رخوت و شرجی شهرهای شمالی باعث می شود همین که سرت را روی بالش بگذاری به یک خواب عمیق بروی و دیگر فرصتی برای کابوس دیدن نمی ماند. شهرهای جنوبی گزینه های بدی نبودند ولی یک مشکل اساسی وجود داشت و آن این بود که من تحمل گرمای شدید و سخت را ندارم و گرما کلافه ام می کند، البته حسنش این است که این کلافگی باعث می شود آن عدم آرامشی را که لازمه ی کابوس دیدن است را داشته باشم، ولی می توانست به پوست صورتم هم که خیلی برایم مهم است و من سعی زیادی در مراقبت و شاداب ماندن آن می کنم لطمه بزند. شرق و غرب را هم زیر و رو کردم و با خودم شرایط زندگی در آن جاها را مجسم کردم. باید جایی می رفتم که خیلی بزرگ باشد. شهرهای کوچک به درد کابوس دیدن نمی خورند. کمی فکر کردم و وقتی دیدم نمی توانم به نتیجه برسم تصمیم گرفتم که بین شهرهایی که فکر می کنم مناسب هستند قرعه کشی کنم. به این ترتیب در آن روز من در حالیکه در اتاق کوچکم واقع در پانسیونی در مرکز شهر روی تختم نشسته بودم و بلوز و شلوار خاکستری با جوراب مشکی تنم بود و موهایم را با کش پشت سرم بسته بودم شهری که قرار بود بعد از آن جا در آن زندگی کنم را انتخاب کردم. اسمها را نوشتم و تا کردم. آن ها را توی یک ظرف ریختم و تکان دادم و یکی را انتخاب کردم.ضربان قلبم تندتر شد و از هیجان کف دستهایم عرق کرده بودند. کاغذ را باز کردم. قرعه به نام شهری بزرگ و مرکزی افتاد. نفس راحتی کشیدم.تا حالا به آن شهر سفر نکرده بودم ولی چیزهایی درباره ی آن شنیده بودم. یکی از دوستانم که پارسال به آن جا سفر کرده بود تعریف می کرد که در سفر کوتاهش به آن جا به تعداد موهای سرش آدم ها و چیزهای عجیب و غریب دیده است. می گفت حتا لباس مردم آن جا هم با شهرهای دیگر فرق دارد. فکر کردم خیلی خوش شانسم که قرعه به نام این شهر افتاد. من تصمیم ام را در آن روز گرفته بودم و حالا باید عملی اش می کردم. اول باید سراغ آن دوستم که به آن شهر سفر کرده بود می رفتم و یک اطلاعات مفصل  از او می گرفتم. بلند شدم و لباسم را عوض کردم و از اتاقم بیرون آمدم.باید خیلی کارها می کردم. بیرون چند نفر نشسته بودند و تلویزیون هم روشن بود. روز در پانسیون ها خیلی زود شروع می شود. به مدیر پانسیون اطلاع دادم که بزودی اتاقم را تخلیه می کنم. از وقتی خودم را شناخته ام همیشه در پانسیون زندگی کرده ام. من هرگز نمی توانم در خانه زندگی کنم چون بخاطر کابوس هایم مدام باید شهرم را عوض کنم و پانسیون برای من از هر جای دیگری برای اقامت راحت تر است. بگذریم که قوانین احمقانه اش آدم را کلافه می کند ولی برای آدم خانه به دوشی مثل من از هر جهت مناسب است. صاحب پانسیون به من گفت که طبق قوانین باید اجاره ی یک ماه را بپردازم و من به او اطمینان دادم که از قوانین به خوبی اطلاع دارم. صبحانه ی مفصلی خوردم. به دوستم تلفن کردم و از پانسیون بیرون زدم...

 

پ.ن۱: بخشی از داستانی که مشغول نوشتنش هستم.

پ.ن۲:این روزها دوباره دارم راجع به هدایت می خوانم.هر چه کتاب هدایت شناسی و نامه ها و گفته های این و آن راجع به هدایت است را زیر و رو کرده ام.بی شک هدایت بزرگ است.خیلی بزرگ.آن رجاله هایی که او را دزد می دانند یا ارزش ادبی اش را می خواهند زیر سوال ببرند یک مشت احمق بیشتر نیستند.خودکشی اش هم کار بسیار بسیار درستی بود و به هیچ کس هم ربطی ندارد.هر که نا امید می شود کتابهایش را نخواند...

پ.ن۳:ممنون که علیرغم بستن نظراتم مرا می خوانید و ایمیل می دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/10ساعت 18:22  توسط آرام روانشاد 

دارم میروم.همه چیز قرار است از دوباره برایم شروع شود.می خواهم شروعی دوباره داشته باشم.همان آرام شاد روزهای شیراز.همان آرامی که خدا را همواره کنارش حس می کرد.همان آرامی که صدای خنده هایش گوش آسمان را کر می کرد،همانی که می نوشت و عاشق نوشتن بود.همانی که هرگز امید در دلش جایش را به نا امیدی نمی داد.همانی که عشق را با نک تک یاخته هایش باور داشت.همان آرام،همان آرام،همان آرام.این آرام برایم غریبه است و سخت دلتنگ همان آرامم و خیلی زود پیدایش خواهم کرد.خیلی زود در کنار بهترین هایم،پدرم،همیشه مادرم،پسرکم،برادرهایی که عاشقشان هستم.روزهای سختی را گذراندم.اما گذشت و همیشه می گذرد که این خاصیت زمانه است.خیلی کارها دارم.باید کتابم را تمام کنم،باید برای پسرکم تمام این روزهایی که نبودم را جبران کنم،باید مادرم را بغل کنم،به نقاشی های دختر برادرم نمره ی بیست بدهم.باید با پسرم برقصم،خیابان ها را پرسه بزنم،باید زندگی کنم،زندگی کنم،زندگی کنم و اما...

ممنون محمد،ممنون فرشته توانگر،ممنون افروز،ممنون مهدی ربی،ممنون خلیل درمنکی ،ممنون علیرضا،ممنون نرگس،ممنون مسعود

و اما...

گاهی نوشتن برایم سخت می شود.به تو گفتن ممنون آسان نیست.تویی که ۴ سال است تمام دیوانه بازیهای این دیوانه را تاب آورده ای و هر بار من زخمی و پریشان با دلی پر درد به سویت آمدم و از زخم ها و خستگی هایم گفتم با صبوری شنیدی.تویی که همواره از روزهایی برایم گفتی که روشن است.تویی که همواره گفتی اندکی صبر سحر نزدیک است.تویی که خودت و مادر نازنین ات نابترین و زلال ترین انسانهایی هستید که به زندگی ام دیده ام.تویی که به من ثابت کردی هنوز انسانیت،ایمان و خدا وجود دارد. هیچ وقت این جا ننوشته بودم که اسفند۸۷ تو این وبلاگ را برایم درست کردی،هیچ وقت این جا ننوشتم روزهاییکه سحر رفت تو پا به پای من اشک ریختی و آن روزها را برایم قابل تحمل تر کردی. گفتی می گذرد و حل می شود.گذشت و حل شد،ولی من نفهمیدم همدلی تو چه کمک بزرگی به گذشتنش کرد.هیچ وقت این جا ننوشتم تو و مادرت دو تن از تاثیر گذارترین انسانهایی بودید که به زندگی ام دیدم.هیچ وقت این جا ننوشتم از سال ۸۶ در سخت ترین شرایطی که هیچ کس نبود تو و مادر نازنینت چه صبورانه و مهربانانه  درکنارم بودید.هیچ وقت این جا ننوشتم تو چه بی دریغ و بی توقع هر وقت نیاز داشتم سنگ صبورم بودی.هیچ وقت این جا ننوشتم چه قدر خوخواهانه با تو رفتار کردم.هیچ وقت این جا ننوشتم تو با روح بزرگت تمام نارفیقی های مرا بخشیدی.هیچ وقت این جا هیچ چیز از تو ننوشته بودم جزنامی در پیوندهایم.اما امروز بعد از ۴ سال این جا می نویسم علی رضا صدیقی نسب و شاپرک عزیزم ممنونم بخاطر تمام بودنتان،تمام صبوریتان و مهربانیتان.مرا به خاطر تمام این سالها ببخشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 19:44  توسط آرام روانشاد 

دائماً زنگ می‌زنند ___ آقا،

آنچه نبایدبشود شده. بعد

قرار ملاقات می‌گذارند. اما

درِبی صاحب را که هیچ کس نمی‌یابد،

که هیچ کس نمی‌داند

که باز می‌شود به حیاط،

به یک درختِ گردوی گِرده‌ها کلاغها نهفته در نمی‌دانم

کجاهای این سرِ دنیای کوفتی.

این جا که همیشه می‌نشینی وچای هم می‌زنیّ وبه ابرها

نگاه می‌کنی

که دائماً بزرگ می‌شوند و کوچک و این قدر، خلاصه، دقیقه دقیقه که انگار

بازمان می‌رقصند.

گاهی اتفاق می‌افتد غروبها

چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد

می‌بینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی

کلید چراغ را می‌زند ___ سلام هُلمس، چرا

درتاریکی نشسته ای؟

 

پ.ن: جدیدن شعرهای بیژن الهی را می خوانم و هر بار بیشتر می فهمم که چه شاعر بزرگی بوده است.خیلی بزرگ. روحش شاد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 9:25  توسط آرام روانشاد 
Shahriar Vaghfipour

پیش‌درآمد: تقدیر از در درآمد

پیش‌گویی افق آزادی، شرط شاعری

 بیا قدم بزنیم

بی‌هیچ سرمایی گفتن از سخنی از سرمای استخوان‌هامان

که از می‌ترکیدند در سوز تابستانی که از قدم می‌زد تا خیابان‌هایی از بی‌ما

بی‌هیچ ترسی از استخوان‌هایی که می‌سوزاند از ما در سرما

 در تاریكای بلند این خیابانی که می‌گذرد از اتاقِ زنی که سکه‌ها گازش گرفته‌اند

و چشم‌هایش در استکان چای زل زده‌اند به عطرِ دریا

«به_سوی_تو گم می‌شود در صدای نوری که در خیابان قاچاق می‌کرد لب‌خندهای مردی معتاد را

سوسویی از كورمال‌كورمالم دست می‌کشد به دیوارهای خیابانی که می‌گذرد از اتاقم تا خانه‌ای که تبعید می‌شو د تا دریا.

به_سوی_تو به از_سوی_تو_گم‌شدنم را هدیه می‌کرد در مشتی خاک؛ او که کدام‌شان بود؟ با پالتوی سیاهش که قرض گرفته بود از تابستان گذشته‌اش تا نشنوم کدام‌شان بود،

کدام‌شان بود، مرد بود یا زنی که برمی‌گرداند قدم‌قدم‌زدن‌هایم را در خیابانی که هار به سوی تو، سوسوزنان سوی تو می‌سوخت؟

چه ساعتی، در کدام روزِ کدام خانه که نمی‌خواست خرداد و اردیبهشت‌مان، با انگشت‌های گرم‌شان؟

[ورق‌های روی میز که می‌دیدند با چشم‌های تو که نمی‌دیدند

چشم‌هایی که می‌دیدند، چشم‌هایی که برای تو نمی‌دیدند

آرام بود

آرام بود، آرامی که چشم‌های انقلاب می‌بینند حالای شاعر را

چرا نباید بیزار بود از شعر که نزدیک‌بین است چشم‌هایش شاعر]

کدام‌شان؟ مادرم بود یا مادرم که صدایم می‌زد بی‌منت و بی‌منتها؟ لباسی بود که دوخته بودم نادیده برای استخوان‌هایت که می‌ترسیدند و می‌شکستند و پوک می‌شدند و باد می‌بردشان تا صداشان را بفروشد به قیمتِ سایه‌ای که نمی‌دانستم مال کدام‌شان بود؟

دیده بودم كه ایستاده بودی به انتظارم که بیایم و پیرمردی دو پله مانده به تو صدایم می‌زد در خیابانی که به سوی تو ایستاده بود.

صبر کن! من چشم‌هایم را گذاشته بودم در عمق باغچه‌ای که نمی‌دانم از کدام‌شان بود ــ آدم، ترانه‌ای که فراموش شده بود یا یک چیز دیگر یا آن؟

من چشم‌هایم را با خاطره‌ای که با تزریق خوابش کرده بودم گذاشته بودم آن‌جایی که نتوانند پیدایش کنند، حتی در خواب‌هایی که بالش‌هایم را بعدش شکنجه می‌کردند در اتاق زنی که سکه‌ها گازش می‌گرفتند.

[صبر کن تا من چشم‌هایم را بیاورم که در مشتی خاک استخوان‌هایت را می‌دیدند در ساعتِ روزِ همان شبی که حالا منتظرم ایستاده‌ای، بعدِ بیش از دو سال، در کنار مجله‌ی سابق، در میدانِ نقره‌زار]

صبر کن تا دست‌های سوراخ‌سوراخم را بیاورم که بوی تو را قایم کرده بودند در بعدازظهری که لای روسری‌ام پیچیده بودم»

کدام‌شان بود، کدامِ با لباس سنگین از بارانش اما در گوش‌های توی حافظه‌ات فریادزنان، آدم، سیگاری که خاموش مانده بود از من، یا کلاً یک چیز دیگر؟

شب بود یا روز؟ شب بود یا روزِ کدام روز؟

کدامشان بود اصلاً کدام با لبخند کجی که به لباس آن دیگری‌اش بود؟

تو تکه‌های تنت را جمع می‌کردی و من ایستاده خواهم بودم با فصل‌هایی از دوزخی سنگین‌تر_از_وزنِ_دریا که رگ‌هایم را می‌خواهد چسباند به خاک ماه.

تو می‌آیی آیا تا سیگارم را روشن کرده باشم در خیابان، خیابانِ جمجمه‌ی اسب‌ها را ‌دزدان در اتاقی تا سنگین از غیاب سفرنامه‌نویسان، دریایی را می‌رسید که پری‌دریایی‌هایش را از موهاشان آویزان می‌کرد در اتاق‌هایی که ماهی‌هایش انگشت‌هایم را می‌دزدیدند تا سیگارم بیافتد زمین. ناگاه.

آری ناگاه در تهران بود، در شهر گربه‌ها و برج‌های افقی، و بخت ناگاه می‌خواهد رسید

بیا قدم بزنیم بی‌هیچ سرمایی گفتن از فصل‌هایی که تکه‌های تن‌های ما را مادرهای گرسنه، گرسنه‌تر از دریا،

بی‌هیچ ترسی از بوهایی که زل زده بودند به دست‌هایشان ــ چرا جیغ‌های بوهای ما را نمی‌شنیدم؟

 [و حالا که نسخه‌ی نهایی کتابچه‌ی سوررآلیستی اشعارم را خواهم خواند، برای احتیاط، برای خودمان و برای بچه‌هایمان

شعرهای یک هفته‌ی واقعی از ایده‌های دوستی و عشق و سفر در اتاق‌های اشتراکی، و زندان دور و نزدیک می‌شد در زندگیِ رهاشده در دست تاجران

نکند قرابتِ واقعیِ ما یا وادادگیِ استثنائاً بیست ساله آیا قیمتِ نابینایی‌هایم بود، آرام؟

چرا باید، آرام، حسرتناکِ گذشته‌ی با یهودا اما رسیده به زندگی با تو، هان، آرام؟

 بیا قدم بزنیم...

(شهریار وقفی پور)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/21ساعت 14:14  توسط آرام روانشاد 

چیزی که در مرکز هر ابداعِ ادبی است، دقیقاً چیست: نفسِ قتل یا جسدی که محصولِ این عمل است؟ آیا به قولِ فرانسوی‌ها قتلِ احساسی را باید نشانه‌ای از خودفریبی گرفت یا نوعی شجاعت پایان دادنِ به نکبتِ حسادت‌ورزی یا توهمی از سر اولویتِ خوشبختی؟ زن‌ها می‌توانند عکس‌العمل‌های هیستریک نشان دهند، اما بخش اعظمِ مردها با انواع عذرتراشی‌های حیرت‌آور و توجیهاتِ خررنگ‌کن، به شرطی که خر کسی جز خودشان نباشد، از عمل کردن طفره می‌روند، حتی عمل‌شان هم نوعی پرهیز از عمل است. یکی رمانی می‌نویسد ضد زن و آن مردکی دیگر برای عقده‌گشایی می‌گوید این رمان خیلی بهتر از مادام آرنو، یعنی همان تربیت احساسات، است. تف به هر چی عوضی و حماقت‌پرورِ عقده‌گشا است. عجبا، بعد از این همه سال، دارد باز مثل فحش باران می‌بارد. پنج سالی می‌شد عزیزم، نه؟

زن همان‌طور که از پشتِ میزش بلند می‌شد، کتابِ نازکِ سیاهش را توی کیفش جا داد و آهی از روی آسوده‌خاطری کشید. بدون هیچ دلیلی، دستش لرزیده بود و کیفش به پهلو خم شده بود و اگر کمی تعلل کرده بود و با گوشه‌ی کتابش ضربه‌ای به دیواره‌ی داخلی کیف نزده بود، لیوان قهوه فرانسه‌ی نوآرش، که مثل همیشه یک‌چهارمش را نخورده گذاشته بود، واژگون می‌شد و جدا از پخش شدنِ تلخی و گیراییِ اعتیادِ خوش‌رنگش روی میز، هیچ بعید نبود که لیوانش هم خودش را غلت‌زنان از روی میز به کفِ سنگ و شیشه‌ی کافه‌ پرتاب کند و با صدایی نافذ، عشقِ سوزانِ نافرجامش را به تمام جهان اعلان کند، اگر چه شاید پیش از آن که مشتری‌ها و پیشخدمت و کافه‌داری که سرشان را به طرف صدا می‌چرخاندند، متوجه تک صندلیِ همیشه خالیِ روبه‌رویش شوند، ته‌رنگی از ترحم را چاشنی نگاه ترسیده یا کنجکاو یا عصبانی‌شان کنند تا با تظاهر به هم‌دردی، دلِ زنِ احتمالاً زیبایی را نرم کنند که به خاطر رانده‌ شدنی دردناک از جانب مردِ سنگ‌دلِ دن‌ژوآن‌مسلک و در نتیجه‌ی آن، فورانِ میل به گرفتنِ انتقام از مردِ جذابی که سوای کوری‌ به زیبایی‌های بی‌رقیبِ او، ناتوان از دیدنِ عشقِ  افسانه‌ای و مقدسی است که در رخساره و نگاهِ پاک و تک‌تک حرکات ظریفی است که به طرزی خودانگیخته بیانِ هنرمندانه‌ای‌اند که کافی است ذره‌ای از احساس و عاطفه‌ی ناب آمیخته با آن‌ها به جانِ نویسنده‌ یا هنرمندی راه یابد تا مادام بوآری یا پیکره‌ی موسای دیگری خلق شود. اما خوش‌بختانه در میان صفحاتِ چرمِ قهوه‌ای، وزنِ چندانی از دل‌بستگی‌های زن زندانی نبود و چرخش جَلدِ مچ ظریف و خوش‌تراش و ضربه‌ی آرام کتابی که صفحه‌ی سمت چپی را نواخته بود، جهان را از وقوعِ فاجعه‌ای نجات داده بود. با این همه، بعید نبود آشفتگی و حرکتِ نامنتظره‌ی مچ و تکانی نابهنگام شانه‌ی راستِ زن که از روی موج ِنامنظمی استنتاج می‌شد که از زیر سرشانه‌ی مانتوی گل‌بهی‌اش گذشته بود، نگاه کنجکاوانه‌ی کافه‌دارِ مسن و کم‌تحرک را برانگیخته باشد، برای همین، با مهارتِ جاسوس کارکشته‌ای اهل سرزمینی سردسیر، حین نیم‌چرخ زدنی عادی که برای اختیار کردن راهی به در و خارج شدن محترمانه‌ی پس از صرفِ سفارشِ همیشگی، پیش‌بینی‌شدنی بود، نگاهِ معمولی و بی‌اعتنایی از گوشه‌ی چشم به طرفِ دیگر کافه انداخت تا ببیند در حالت پدرانه‌ی کافه‌دار اثری از شگفت‌زدگی و نگرانی می‌بیند، که ناگهان چشمش به دست‌های خسته و کشیده ی مردی افتاد که جلد زرکوبِ قهوه‌ای کتابی را نیم‌بسته نگه داشته بود که برای زن آشناتر از قیافه‌ی کافه‌دارِ تنبل و نگاهِ دل‌خسته‌ی پسرک پیشخدمت بود، حتی آشناتر از لیوان‌هایی که سه سال می‌شد در آن‌ها قهوه‌ی خوش‌طعمِ کافه‌ رازمیک را می‌خورد که بو و رنگِ نادرش، به همراهی موزیک جَزِ ملایمی که تنها به مذاقِ عده‌ای روشنفکرِ حقیقیِ گریزان از هیاهویی خوش می‌آمد که دیگر نژاد‌شان رو به انقراض بود و به هوای زنده نگه داشتنِ گرایشِ فرانسوی‌مآبیِ خوش‌آمدهایشان، هفته‌ای چند روز را صرفِ رفتن به تنها نمادِ حقیقیِ سرزمین‌ِ آرزوهایشان می‌کردند و با آن که از نسل‌شان تنها معدودی در شهر پیدا می‌شدند که ممکن بود خارج از این معبد دیگر به هم نرسند، بنا به پیمانی نانوشته، قاطعانه از حرف زدن با هم یا نگاه کردن به یک‌دیگر پرهیز می‌کردند. جلد قدیمیِ کتاب به آشنایی همین دلدادگی به فرهنگ و هنر والا بود: کتابِ مادام آرنویی که دیگر در هیچ کتاب‌فروشی‌یی پیدا نمی‌شد و جایش را تربیت احساساتی گرفته بود که روی جلدِ تازه‌اش نقاشیِ زن بی‌حالی چسبیده بود که هیچ قرابتی با «مادام آرنو»ی گوستاو فلوبر نداشت. ناخواسته نگاهش را بالا برد تا ببیند چه کسی کتابی را می‌خواند که او را در چهارده سالگی به جهانی وارد کرده بود که یک بار چشیدنِ زیبایی‌ِ مطلقش کافی بود تا به نشانه‌ی سپاس، وجودش را تا نوزده سال بعد هم از آلوده شدن به روزمرگی‌یی پاک نگه دارد که اهانت به آن بهشتِ غیرشرقی بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/23ساعت 21:30  توسط آرام روانشاد 

سیاهی مطلق! چرا این قدر دور و برم تاریک است؟ دهان و گلویم خشک شده. صدای ضربان قلبم را می شنوم. تا بفهمم کجا هستم چند ثانیه طول می کشد. این جا اتاقم است و من روی تختم خوابیده ام. دوباره خواب دیده ام. چرا من این قدر خواب می بینم؟ آرزو دارم یک شب بخوابم و خواب نبینم. خواب ها که همیشه خوب نیستند. مخصوصن وقتی که موهایت بلند و شکل مار شود. وقتی خواب بد می بینم اگر هزار تا صدقه هم بدهم آن چیزی که باید بشود می شود. دستم را دراز می کنم ، بطری آب را از کنار تختم بر می دارم و سر می کشم، اما گلویم همچنان خشک است. سایه ی دستم خیلی بلند زیر نور قرمز کمرنگ چراغ خواب روی دیوار می افتد. موبایلم را از کنار بالشم بر می دارم و به ساعت نگاه می کنم 3:45 سرم را روی بالش می گذارم و چشمانم را می بندم. نفس عمیقی می کشم. چقدر خوب است که مجبور نیستم الان به کسی توضیح بدهم که کابوس دیده ام، یا صدای غرغر بشنوم که فریادت بیدارم کرد. هر چند مطمئن نیستم که فریاد زده باشم.می توانست برعکس هم باشد. یک نفر نوازشت کند و بگوید: نترس کنارت هستم. خب حالا که نیست. هیچ مدلش نیست.به جهنم که نیست! یعنی قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ حتمن  چیزی خواهد شد! موهایم بلند شده بودند و این علامت خوبی نیست. ناخواداگاه دستم به سمتشان می رود. تا زیر شانه هایم هستند. همان طور که بود. تازگیها شرابی شان کرده ام. آن روز و آن روزهای دیگر هم شب قبلش خواب می دیدم که موهایم بلند شده. چهارسال گذشته. تمام شده. با آن روز و آن روزها هزار سال نوری فاصله دارم. فراموشش کن. چرا هنوز آن روز و آن روزها دارد با سماجت توی ذهنم راه می رود؟ چرا یک نشانه ی کوچک مرا به سرعت برق و باد پرت می کند در دل گذشته ای که نمی خواهمش. شاید قرار است فراموش نکنم!این روزها مدام به من تلفن می زند و می گوید تازه فهمیده ام تنها زنی که توی زندگی ام برایم مهم بوده تویی و من هر بار می گویم:نوش دارو پس از مرگ سهراب بی فایده ست.روزهایی بود که گوشم شنیدن این حرفها از زبانت را ساعت ها به انتظاری بیهوده می نشست و تو دریغ می کردی.دیگر بی فایده است.آدمی که برایم تمام شده،تمام شده. حالا تو مرد زنی دیگری.حداقل به او وفا کن.

این روزها معلقم.میان زمین و آسمان.مثل این اسکلت های آویزان جلوی ماشین!هی لق می خورم...لق می خورم.شاید بخاطر این است که خیلی لاغر شده ام و این لاغری باعث می شود نتوانم تعادلم را حفظ کنم.تب دارم.می نویسم.سه نقطه می گذارم.نتایج نوبل ادبیات را می شنوم و فحش می دهم.همان وقت مسعود رحمتی تلفن می زند و به من می گوید با شهریار وقفی پور همخانه شده و من خوشحال می شوم و خیلی زود برای شام دعوتشان می کنم.دیدن نویسنده ی ده مرده یعنی یک اتفاق خوب و چه عالی ست که همخانه ی یکی از دوستان نزدیکم شده و می توانم خیلی زود ببینمش.من منتظرم.قرار است یک چیزی بشود که نمی دانم چیست،ولی می دانم که حتمن می شود.محمد کشاورز از جایزه ی ادبی تبریز برایم می گوید.مبلغ جایزه وسوسه ام می کند.مومنت...مومنت...من هم آدمم و وسوسه می شوم و چه وسوسه ای بهتر از نوشتن یک داستان جدید.سینمای اکپرسیونیست را می بینم.هر روز رنگ لاک ناخنم را عوض می کنم. توی سالن کپسول گاز می ترکد و من مرگ را کنار گوشم می بینم که توی گوشم سوت می زند و می گذرد.حاشیه ی میدان سرو سعادت آباد را راه می روم و مثل احمق ها با خودم حرف می زنم و به ماشین هایی که جلوی پایم ترمز کنند فحش می دهم، ولی الحق بعضی هاشان خیلی خوش تیپ اند و فحش دادن بهشان کار سختی ست.شاید یک جور تمرین اراده ی احمقانه.فیس بوکم همچنان بسته است.نظرات وبلاگم هم بسته است.دایره ی اطرافم بسته است و من در این دایره ی بسته ای که فقط یک گوشه اش باز است (برای ورود آن هایی که خودم دلم میخواهد) زندگی می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/15ساعت 18:47  توسط آرام روانشاد 

دایی جان ناپلئون رمانی ست به شیوه ی روایت گویی، که از همان ابتدای داستان با گره یی بزرگ آغاز می شود. گره یی که توانایی ایجاد تعلیق را تا صفحات پایانی دارد. اگر چه داستان در مرتبه ی اول  به توهم توطئه و در مرتبه ی بعد به بیهودگی و مسخره کردن زندگی خرده اشراف ها خصوصن در دهه ی بیست می پردازد، ولی در عین حال جو عاشقانه و رمانتیکی هم به گونه ای شگرف بر سراسر آن سایه افکنده، چنانچه همین عشق، طنز رمان را در پایان بدل به تراژدی می کند. دایی جان ناپلئون را می توان تلفیقی از ژانر اجتماعی، عشقی و حتا پلیسی دانست. این رمان در مقام اثری شخصیت محور و روایت گونه  به ساختار و تکنیک زبان بی تفاوت و در عوض به شدت به نفس قصه وفادار است. در واقع نویسنده به قصه به عنوان قصه معتقد است نه حواشی که آن را می سازد و با اینکه از نظر دسته بندی درگروه رمان های عامه پسند و به لحاظ ساختار ساده قرار می گیرد ، اما توانسته است اقبالی در خور توجه چه در بین عوام و چه در بین روشنفکران بیابد ، و این نشان می دهد یک اثر ولو اینکه فاقد ارزش ادبی باشد، می تواند با توجه به مشخصه های برجسته ی دیگری از جمله موضوع و شخصیت های درخشان مورد توجه واقع شود.البته نباید نقش بزرگ تقوایی را در این بین نادیده گرفت. در واقع بعد از پخش سریال این رمان محبوبیت  یافت، اما همین مسئله که چرا ناصر تقوایی که جزو فیلمسازان روشنفکر به حساب می آید و اقتباس هایش از جمله آرامش در حضور دیگران از روی آثاری ست که بار ادبی سنگین و قابل تاملی دارند انگشت روی دایی جان ناپلئون می گذارد توجه مارا بیش از بیش به خصایص ویژه ای که این اثر داراست جلب می کند. خصایصی که باعث می شود  دایی جان ناپلئون علیرغم سادگی رمانی چند لایه باشد که این چند لایگی  و وفاداری اش به قصه از آن اثری تصویری می سازد که پس از ساخته شدن جذابیتش حتا از خود رمان پیشی می گیرد. این جذابیت در تصویر میسر نشده مگر با پتانسیل های بی شماری که درون  قصه وجود دارد. در واقع دایی جان ناپلئون بیش از آن چه خواندنی باشد، دیدنی ست. نگارنده در این جا قصد دارد رمان را از سه منظر که  می تواند مهمترین لایه های آن را نیز تشکیل دهد مورد تحلیل قرار دهد.

الف: روانشناختی: کاراکتر دایی جان که شخصیت محوری رمان را تشکیل می دهد یک پارانویید تمام عیار است. پارانوییدی از نوع توهم توطئه که به وضوح در روایت او از جنگهای خیالی اش و ... نشان داده می شود.او دچار یک خودبزرگ بینی غیر طبیعی ست  که همه چیز و همه کس را در توطئه علیه خود می بیند. نویسنده که واضح است اطلاعات دقیقی از این بیماری داشته ، دایی جان را به عنوان یک نمونه ی مشت از خروار جامعه ی ایرانی برگزیده و به کل تعمیم می دهد.چنانچه خصوصن بعد از پخش سریال اغلب اشخاص حتا سیاسیون وقتی می خواهند از توطئه صحبت کنند از دایی جان ناپلئون و همان عبارت معروف کار،کار انگلیساست استفاده می کنند. نگارنده گواه محکم تری هم بر این ادعا دارد و آن هم کتاب (جستارهایی درباره ی تئوری توطئه در ایران.نوشته ی یروان آبراهامیان،محمد علی همایون کاتوزیان،احمد اشرف.نشر نی) است که در چند جا به دایی جان ناپلئون استناد می کند.  خصایص درونی و خاصی  که در زیر لایه های زندگی اغلب ایرانی ها وجود دارد در این رمان خوب نشان داده می شود که مشخص ترینش تمایل به اروتیسم پنهان است. تابوهای جنسی که ما در خلوت خود به شدت به آن مشتاقیم و در جمع انکارش می کنیم. در واقع آن چه طنز این اثر را جذاب کرده کشاندن تابوها از فضای شخصی به عمومی است، چرا که تابوها وقتی به فضای عمومی کشیده شوند جنبه ی طنز گونه به خود می گیرند. دوستعلی و اسدالله میرزا مثال های خوبی برای این مسئله هستند. پزشکزاد در انتخاب شخصیت ها بسیار هوشمندانه عمل کرده چرا که هر شخصیت مثالی عینی برای هر کدام از این خصایص درونی ست که در ناخوداگاه جمعی  این جماعت وجود دارد و چیدمانشان کنار هم عالی ست. دایی جان، مشقاسم، آقا جان، شیر علی قصاب و...همه نشان دهنده ی تیپ های مختلفی هستند که جامعه ی ایرانی را تشکیل می دهند و به جرات می توان گفت در کمترین اثری چنین تعدد شخصیتی به لحاظ تیپ روانی، اجتماعی وجود دارد که این بی شک فاکتور مهمی در تصویری شدن این اثر دارد.

 

اجتماعی:سال های آغازین دهه ی بیست سالهای ورود تجدد به ایران است که کشف حجاب را می توان مهمترین پدیده ی این متجدد شدن دانست.ورود تجدد به ایران شکاف  و درگیری عمیقی را بین سنت و مدرنیسم ایجاد کرد. نخستین کسانی که خواسته یا ناخواسته تن به این تغییر دادند خرده بورژواها و اشراف بودند. اشرافی که  گر چه به ظاهر شکل زندگی شان را عوض کرده اند ، ولی در بطن هنوز به همان سنت ها وفادارند. در دایی جان ناپلئون این شکاف و جدال را اغلب جاها در قالب رخدادها و دیالوگ ها  می بینیم و اتفاق ها عمومن بر این محور می چرخد. فصل جدال آقا جان و دایی جان که یکی در خانه اش مهمانی و مطربی و دیگری روضه ی قاسم دارد و همه در نهایت رفتن به روضه را برمی گزینند  مثال خوبی بر این ادعاست یا بخشی که این خانواده ی اشرافی در پی متقاعد کردن آسپیران قیاس آبادی برای ازدواج با قمر هستند. شخصیت عزیز السلطنه  را نیز در این مورد مثال قابل تاملی ست. زنی که ظاهری متجددانه دارد ولی در عین حال پی حرف دیگران و پیدا کردن شوهر برای دخترش است  و در این راه حتا به خرافه متوسل می شود. اشرافیت با همه ی نشانه هایش از جمله تجدد به اجبار پذیرفته شده به سخره گرفته می شود و هم چنین بیهودگی زندگی اشرافی.مثال: فصل صدای مشکوک...  پرداختن به جزییاتی این چنینی داستان را به خوبی جلو می برد و از عناصر پیش رونده ی رمان است  که از آن اثری تصویری می سازد.

 

سیاسی: گرچه دایی جان ناپلئون اثری ست که با توجه به تاریخ، معنای فرهنگی را در می نوردد و وارد سیاست می شود، ولی آن چه این جا به عنوان فکت سیاسی از جانب من می خواهد مطرح شود، مسئله پذیرفتن این سریال از جانب عموم و هم چنین دولت وقت است. طبعن در محبوبیت یک اثر نمی توان نقشی که سیاست و سیاسیون ایفا می کنند را نادیده گرفت. با تمام ویژگی های بُرنده و تیز انتقادی که دایی جان ناپلئون دارد از تلویزیون ملی ایران اجازه ی پخش می گیرد و در نهایت هم پخش می شود که اگر موشکافانه بخواهیم به آن نگاه کنیم این حمایت از جانب دولت پهلوی می تواند دلیلی واضح داشته باشد. یکی از مهمترین مسائل دولت پهلوی اختلافش با خاندان های اشراف و صاحب عنوان بازمانده از قاجاریه بود و از آن جا که پهلوی ها خود ریشه ی اشرافی نداشته و همیشه ا ز این بابت احساس ضعف داشتند همیشه در مقابل این خاندان ها گارد می گرفتند. از آن جا که در دایی جان ناپلئون این اشرافیت و خاندان های صاحب القاب که حتا ذکر می شود این القاب را با پول و سرسری گرفته اند به سخره گرفته می شوند ، این اثر و سریال ساخته شده از آن به شدت مورد استقبال دولت پهلوی قرار می گیرد و با پخش آن از تلویزیون ملی موافقت می کنند. گر چه بعد از پخش بسیار چالش برانگیز می شود ولی سه گروه به شدت در صف موافقان آن قرار می گیرند. پهلوی ها: به دلیل آن چه در بالا رفت. عامه ی مردم: به دلیل طنز جذاب آن. چپ های روشنفکر: به دلیلی مشابه پهلوی ها منتها از بابتی دیگر که اشرافی  و بورژوا ستیزی به معنای حقیقی آن است.دایی جان ناپلئون از مناظر متعددی می تواند قابل بحث و تحلیل باشد، ولی آن چه ذکر شد به اعتقاد نگارنده بارزترین مشخصه های آن است که می تواند از یک اثر چه خواندنی و چه دیدنی اثری جذاب ودر خور تامل بسازد، هر چند که فاقد ارزش ادبی آن  چنانی باشد.

 

پ.ن:فرهاد توحیدی به عنوان کار تحقیقی کارگاه فیلمنامه خواستند که تحلیلی روی یک سریالی برجسته بنویسیم. ما هم امر استاد را اطاعت نموده و دایی جان ناپلئون را انتخاب کردیم..آن چه در بالا رفت چکیده ی مقاله ی نسبتن مفصل من روی این رمان است.اگر مایل به نظر دادن هستید می توانید ایمیل کنید.سپاس.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 7:56  توسط آرام روانشاد 

چه بیر حمانه به زنجیر می کشی ام

 

ای مهربان ترین دیکتاتور جهان،

 

با تو رویای آزادی محال ترین محال است

 

 اسیرم کردی ای اثیری ترین اسیری

 و

چه مهربانانه  مرا دریدی ، دریدی...

 

پ.ن: ایجاز...ایجاز...ایجاز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/23ساعت 0:41  توسط آرام روانشاد 

عجالتن فیس بوکمان دی اکتیو شد. وقتی ثانیه ثانیه وقتت برایت مهم شود فیس بوک می شود گزینه ی آخر .آرامشی را که این روزها دارم هرگز در زندگی ام نداشته ام و قصد دارم همچنان هم حفظش کنم.همه چیز خوب است و این خوب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 8:54  توسط آرام روانشاد 

از بچگی مادر همیشه توی گوشم می خواند و مرتبن تکرار می کرد که دختر عاقل و سر براهی باشم تا او و پدر به من افتخار کنند و من دیشب به این فکر می کردم که عجب فرزند ناخلفی شدم،چون اگر دیوانگی کردن را از زندگی ام حذف کنم خودم هم حذف خواهم شد.من با دیوانگی هایم تعریف می شوم و بیچاره مادر و پدرم که آرزوی دختری عاقل و سربراه بر دلشان ماند.این روزها به معنای واقعی دارم وقت سر خاراندن نداشتن را می فهمم.اداره کردن یک سالن زیبایی کار راحتی نیست ولی بسیار شیرین است.از همه مهمتر آن جا پر از قصه های جور واجور است و روز به روز بیشتر می فهمم همجنسانم چه موجودات پیچیده ای هستند.تجربه ی جالبیست در حالیکه مشغول خواندن کتاب هنر مدرنیسم یا سلین و داستایفسکی هستی در همان حال هم وقت اپیلاسیون و ابرو به مشتری بدهی. شب هم که برسی خانه راه به راه بپری پشت لپ تاپت و بنویسی.این یعنی خود زندگی که من با تک تک یاخته هایم از آن سرشارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/10ساعت 8:31  توسط آرام روانشاد 

۱-عدالت و پرسش از عدالت و وجود آن: مساله ای که همه را مجنون خودش می کند از ایوان کارامازوف و شیدایی عمیق اش تا کامو و سلین و مارکس و ریکور . پاسخ همیشه تلویحا همین بوده : "وجود" ندارد . اما می تواند نا"موجود" باشد یعنی غیر انتولوژیک . پس شاید امیدی هست . امیدی بیرون زمان . اما خوب باز هم به قول ایوان کارامازوف این هم چیزی را جبران نمی کند .

۲-زن زل زده بود به کفشهای مرد و سر بلند نمی کرد.منتظر بود تا مرد بغلش کند.مرد اما تکان نمی خورد. نمی خواست.اگر بغلش می کرد همان جا ماندگار می شد و نمی توانست برود. آغوش زن او را ماندگار می کرد و او مرد رفتن بود نه ماندن.زن طاقت نیاورد و بغلش کرد.مرد او را به خود فشرد.بویش کرد و گفت: بهشت یک همچین جایی باید باشد.

۳-نوشته ها صداها را اسیر می کنند و به بند می کشند. نوشته ها فسیل صداهایی هستند که مرده اند و در کلمات تناسخ می یابند.هر صدایی که می شنویم خیلی زود روی کاغذ می میرد و در کلمات متولد می شود.حتا اگر صداها را ضبط کنیم باز آنها صدایی مرده و منجد شده اند. صدا می میرد و در کلمه تجلی می یابد.

۴-آیا جزاین است که تکان دهنده ترین لحظات زندگیمان را ، در غیاب کلمات تجربه می کنیم؟

۵- هنگامیکه گریه می کنیم نور بر ما هبوط می کندو مرثیه ای حزین بر صلیب جاری می شود.

۶-من فکر می کنم دلیل اینکه انسان سیری ناپذیر و همیشه ناراضی ست این است که یک حفره ای در ما وجود دارد که با هیچ چیز پر نمی شود.اصولن جنس این گودال طوری است که پر نشدنی ست و هر چه سعی کنیم پرش کنیم خالی تر می شود. پذیرفتن این خلآ اجتناب ناپذیر است.توی چاله ی درونتان آت و آشغال نریزید که پر شود.بی فایده است.پر نخواهد شد.

۷-اگر کسی نویسنده درجه یک باشد، ‌هیچ چیز به کار نویسندگیش لطمه نمی‌زند. ولی اگر نویسنده ممتازی نباشد، هیچ چیز نمی‌تواند زیاد بهش کمک کند. در ضمن اگر نویسنده چیزه دستی نباشد، هیچ مشکلی ندارد؛ چون قبلا روحش را در مقابل خوشگذرانی کنار استخرها فروخته است.(فاکنر)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 7:25  توسط آرام روانشاد 
سایت هشتاد ادبیات رادیکال ایران منتشر کرد
 
شورش علیه بیْ بی ام بود

مجموعه شعر علی فتحی مقدم

لینک دانلود کتاب :


http://www.hashtaad.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 10:8  توسط آرام روانشاد 
چقدر خوب است اتفاقی که وقتی انتظارش را نداری می افتد. چقدر خوب است.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/28ساعت 2:20  توسط آرام روانشاد