تبليغاتX
بلندیهای بادگیر

طرح ساده یک علامت سوال است نگاهش.زنی که از سلاله ی اختناق و خفقان می آید.با جامه دانی از درد های مشرقی سر ریز از حنجره ی بغضی وا شده که مستور ماندند و مسکوت ، زیر چارقدش مویه نمی کند  که درد را جز سکوت هرگز گریزی نبوده است و تنش جغرافیای درد می شود با کهنه خطوطی بر جبین ، به قدمت تمامی ادوار که از صراحت هر کتیبه ای گویاتر است ! همه چیز خوب است! در سرزمینی که زنانش ترد تر از هر ساقه ای در نبرد نابرابر با روزگار قداره بند به مثابه ی آیینه ای به ترسیم دردهاشان می نشینند که کمان هیچ آرشی فاتح زخم هاشان نبوده است.همه چیز خوب است ! ببین چه معصومانه آزادی را به احتضار نشسته اند زنان ساده ی اینجایی ! چشم هایت را هر جای این صحنه ی روزگار خواستی ببند من قانون دوار بودن زمین را خوب بلدم و میدانم روزی زمین طوری خواهد چرخید که  زنان و مردان سرزمینم به یک شعاع در دردهاشان ضرب و تقسیم شوند.همه چیز خوب است ! و من به خدای زن معترض نمی شوم اگر هنوز در چشمهای من زنی شبیه درد می شود.

 ۲۵ نوامبر روز جهانی اعتراض به خشونت علیه زنان است.من هرگز نگاهی فمنیستی به این قضیه نداشته ام.اصولا با  دیدگاه فمنیستی یا هر دیدگاه متعصبانه دیگر مخالفم . نفس خشونت زشت و ناپسند است.چه علیه زن چه علیه مرد یا کودک یا حیوانات.پس من این روز را وسیع تر میبینم و میگویم :روز جهانی اعتراض به خشونت. میدانم آرزوی جهانی بدون خشونت داشتن رویایی دور است.اما اگر ما بتوانیم هر روز فکر یک نفر را هم نسبت به این مسئله تغییر دهیم یک قدم به آن جهان رویایی نزدیک تر خواهیم شد.اگر بتوانیم مانع یک حرکت توام با خشونت شویم در ساختن زیر بنای آن جهان موفق بوده ایم .این اعتراض می تواند با یک جمله یا شعر یا نوشته  باشد که سلاحی قوی تر از کلمه در جهان نیست.از همه دوستان عزیزم دعوت میکنم حتی اگر شده یک جمله کوتاه علیه خشونت در بلاگشان بنویسند.پیشاپیش از همه دوستانی که این کار را انجام می دهند سپاسگزارم.به امید جهانی بدون جنگ و خشونت هر چند دور.هر چند که آن روز ما نباشیم.                                                                                                                          

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:52 توسط آرام روانشاد |


9nczjyft6qmlstxa9bhw.jpg یکی بود یکی نبود.یه دختر کوچولو بود که خیلی نوشتن را دوست داشت.وقتی هشت ساله شد پدرش برایش یک تخته سیاه قشنگ با یک عالمه گچ رنگی خرید.دختر کوچولو مرتب روی تخته سیاهش می نوشت.همه جا می نوشت.حتی روی دیوار،برای همین مادرش گاهی دعوایش می کرد.آنقدر روی در و دیوار خانه نوشت که پدرش مجبور شد خانه را دوباره نقاشی کند.

دختر کوچولو بزرگ و بزرگ تر شد.دیگر روی در و دیوار خانه ننوشت.عاشق زنگ انشا بود و ادبیات.یک روز یک داستان کوچولو نوشت راجع به یک کودک فلسطینی و برای معلمش خواند.معلم خیلی تشویقش کرد و داستانش در مجله رشد دانش آموز چاپ شد.وقتی دختر کوچولوی ده ساله داستانش را در مجله دید ، فهمید برای چه به این جهان پا گذاشته.رفت کانون پرورش فکری ثبت نام کرد.دختر کوچولو روز به روز بزرگ تر شد.دانشگاه رفت،ازدواج کرد،بچه دار شد،تنها شد.ولی همچنان می نوشت.

حالا دختر کوچولو زنی 33 ساله است دیروز سراغ دست نوشته های قدیمیش رفت.تمام سیاه مشقهایش.همه آن ها را نگه داشته.حتی تخته سیاه کوچکش را.داستان هایی که در زمان نوجوانی نوشته بود را خواند و غش غش خندید.خواند و خواند و بعد چون شیی مقدس آن ها روی قلبش گذاشت.آن وقت گریست.گریه ای به وسعت تمام سالهایی که اسیر ناباوری بود.به اندازه زخمهایی که هیچ کسان بر پیکرش زدند و به اندازه تمام کلمات جهان.

بعد یادش به آدمهای خوبی افتاد که در روزهای ناباوری ، باورش کردند.آدمهایی که هرگز تنهایش نگذاشتند و هر وقت  خسته از زخم خنجر حقیران می خواست قلم را زمین بگذارد، نگذاشتند.اولی را در بیست و سه سالگیش دید.مردی مهربان و فرهیخته که زندگیش را وقف هنر و ادبیات کرده بود.اسمش سیروس رومی بود.شخصیتی برجسته در ادبیات و مطبوعات کشور.پیرمرد نوشته های دختر را خواند و باورش کرد.گفت تو یک نویسنده ای.شک نکن!دختر را به دیدن بزرگترین نویسندگان برد.مثل پدری مهربان کنارش ایستاد.داستان هایش را با دقت خواند و نقد کرد.مرتب به دختر یاد آوری می کرد باید بنویسد و نوشتن مهم ترین است.دختر زیر سایه پر بارش قد کشید و نوشت و نوشت تا بلاخره اولین رمانش متولد شد.قرار شد انتشاراتی بسیار معروف آن را چاپ کند.اما...آن جا دختر فهمید برای چاپ کتابش باید بهایی سنگین بپردازد.بهایی که از عهده او خارج بود و آن بها شرافت نام داشت.کتابش را گرفت و برگشت.استاد پیرش برای چند ماهی راهی آمریکا شده بود.نبود تا دلداریش دهد.دو قاره بینشان فاصله بود.دختر سخت افسرده شد، آن قدر که تصمیم گرفت کتابش را پاره کند . آن جا بود که یک دوست قدیمی مانند یک معجزه ظاهر ساخت.او ساعتها برای دختر وقت گذاشت.اجازه نداد او خودش را ببازد.چون کوه کنارش ایستاد.حتی سرش داد کشید.حرفهای استاد پیر را با زبانی دیگر به او یاد آور شد. از محبت بی کران او دختر ماجرای بد دفتر انتشارات را فراموش کرد.حتی نشست و کتابش را دوباره نویسی کرد.پیش ناشر خوب دیگری برد .ناشری که ناشر بود نه یک سودجوی فرصت طلب.آن دوست بی هیچ توقعی کنارش ایستاد و ثابت کرد در این قرن سیاه هم هنوز می توان به بودن آدمهایی از جنس اقاقی امیدوار بود.آدمهای فرشته سیرتی چون سیروس رومی...او....و آنیتا رفاهیت عزیزم که در سخت ترین شرایط کنارم بود.

رمان دختر به زودی چاپ می شود.روزی که برایش خیلی سختی و انتظار کشید نزدیک است.او شاد است و هرگز دو نفری را که در سخت ترین شرایط تنهایش نگذاشتند را فراموش نمی کند.دوستان خوب زیاد دارد.تنها نیست .ولی این ها نفر در شرایطی کنارش بودند که تحمل کردنش خیلی سخت بود.روزهایی که حالا با لبخند به آنها نگاه می کند.روزهایی که گذشتند و چه خوب است که میگذرد.

و اکنون سیروس رومی عزیزم: میدانم هر چه بگویم واژه هدر دادن است که گاه واژه در می ماند.برایم در ادبیات و زندگی پدری کردی.می خواهم بدانی هرگز حضور مهربانت رادر سخت ترین روزها از یاد نمی برم و همیشه خاک پایت طوطیای چشمم است.امروز مراسم رو نمایی پنج جلد کتابت (تاریخ مطبوعات فارس از آغاز تا کنون) با هم بود.چقدر به تو بالیدم و می بالم.پشتکار در نوشتن را از تو آموختم.سه روز گذشته سی سی یو بستری بودی.میدانم تحمل غم پر کشیدن سحر عزیز  آسان نیست.یک ماه دیگر یک سال از ابدیتش می گذرد.هنوز هم رفتنش را باور ندارم. امروز وقتی موقع سخنرانیت از سحر یاد کردی و اشک ریختی خنجری را در قلبم فرو کردند.ولی  تو را قسم به کلمه مواظب خودت باش.به من فکر کن که نبودت را نمی توانم تاب بیاورم.به همسر مهربانت که از صبر و درک پهلو میزند به آیدای شاملو.به ده ها جوانی که هر روز در دفترت به ملاقاتت می آیند و تو چه صبورانه کارهایشان را می خوانی و دلگرمیشان میدهی و میگویی:تا میتوانید بخوانید و اندیشه کنید. برایم نماد انسانی هستی که در عین بزرگی بی ادعاست.تو حالا حالاها باید باشی.پس لطفا باش .اعتراف می کنم که می ترسم .می ترسم از روزهایی که بیایند و تو نباشی. با جمله ای که همیشه خطابت میکنم می گویم:بابا سیروس خیلی دوستت دارم.

و تو دوست من:

خودت جایگاه رفیعت را در فکرو روحم میدانی.تا روزی که زنده ام فراموش نمی کنم در روزهایی که سخت احساس تنهایی می کردم چه باوری به من دادی.کاش می دانستی در آن روزها با کلامت چه معجزه ای به روح و روانم بخشیدی.حرفهایت هر کدام تلنگری بود بر روح خسته ام.تو یادم آوردی هنوز آدمهایی هستند که می شود به زلالی شان ایمان داشت. سختیها اجتناب ناپذیرند و عرصه بیرحم ادبیات جایی برای آدمهای ضعیف نیست.تو گفتی:آرام بنویس برای روح نوشتن و من نوشتم و خواهم نوشت برای روح نوشتن.ممنون.

پ.ن:عکس بالا را در پایان مراسم امروز عصر (رو نمایی کتابهای استاد سیروس رومی در تالار کتابخانه بزرگ ملی شیراز) گرفتم.مردمهربان و فرهیخته کنار من سیروس رومی عزیزم است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:52 توسط آرام روانشاد |


۱-نخستین ساعات چهاردهمین روز ماه بهاری ،قصر پونتوس پیلاطس حاکم جلیله:

مرد حدودا بیست و هشت سال داشت.ردای آبی رنگ و چروکیده ای تنش بود.به دور سرش نوار سفیدی پیچیده شده بود که روی پیشانی گره می خورد.دستانش از پشت به هم بسته شده بود.پایین چشم چپش کبود شده و بر گوشه دهانش خون خشکیده دیده می شد.از شدت ضعف مرتب  به زمین می افتاد.پیلاطس از ایوان قصر به جمعیت خیره شده بود.باید درباره این مرد جلیلی که از طرف قیافا کاهن اعظم  یهود متهم به اغتشاش و کفر شده بود قضاوت میکرد.حرفها را شنیده بود.بنا بر رسم یهود در روز عید فصح می توانستند یک مجرم را آزاد کنند.این را به جمعیت واگذار کرد و همگی یک صدا آزادی برنابای دزد و آدمکش را به  این مرد ترجیح دادند.کار تمام بود.به عنوان حاکم باید نتیجه را اعلام می کرد.تمام توانش را جمع کرد و فریاد زد: فردا هنگام ظهر عیسی ناصری به جرم عصیان و اغتشاش و الحاد روی  تپه جلجتا به صلیب کشیده خواهد شد.

 

2-فرانسه.پاریس اوائل قرن هجدهم، میدان سیاستگاه:

مرد و زن را دست بسته با سری تراشیده به سمت گیوتین آوردند.در این چند مدت آنقدر سر از بدن جدا کرده بودند که سنگفرش های دور گیوتین به رنگ قرمز در آمده بود.رهبران آزادی روبسپیر و دانتون از ایوان به اجرای حکم نگاه می کردند.برای آزادی باید بها داد و شاید گرانبها ترین بهایش خون باشد.آن زن و مرد و هر شخص دیگری که با انقلاب کبیر مخالفت میکرد باید دردم سرش از تنش جدا میشد.آن دو فراموش کرده بودند انقلابشان علیه ظلم بود.اول جلاد مرد را به سمت گیوتین برد.زن شیون کشید.جمعیت یک صدا هو کشیدند و باران ناسزا نثار آن دو شد.جلاد یقه پیراهن مرد را پاره کرد و سرش را در جای مخصوص گذاشت و بی معطلی طناب تیغه را کشید.تیغه با سرعت پایین آمد و... روبسپیر و دانتون با غرور سرشان را بالا گرفتند.یک مخالف دیگر هم نابود شد.نمی دانستند دیری نمی گذرد که تیغه گیوتین گردن های خود آنان را نیز نوازش خواهد کرد.

 

3-روسیه.سن پطرزبورگ،ماه دسامبر. اواخر قرن نوزدهم:

تزار به لیست نگاه کرد.سرش را میان دستانش گرفت.همه از افسران عالی رتبه اش بودند.چطور توانسته بودند ضد او شورش کنند.باید درسی به آنها میداد که نه تنها خودشان بلکه آیندگان هم از شنیدنش لرزه بر اندامشان بیفتد.مگر آن ها به قدر کافی آزاد نبودند؟شورش برای آزادی؟نمی فهمید.او زاده شده بود تا بر آنها حکومت کند.بعضی آدمها برای حکومت به دیگران دنیا می آیند و او از این دسته آدم ها بود.هر کس نمی توانست حکومت او را بپذیرد حقش واصل شدن به درک بود.ماجرای دسامبریست ها باید درس عبرتی برای شورشگران آزادی برای تمام دورانها می شد.حکم را صادر کرد.چهار محکوم ردیف اول که سر دسته بودند باید به اسب بسته شده و چهار پاره می شدند.ده محکوم ردیف دوم اعدام بوسیله طناب دار و محکومین ردیف سوم تبعید به سیبری برای همیشه.بله.این حکم کاملا منصفانه بود.او آزاد بود تا حکم صادر کند.

 

4-لهستان،ورشو،سال 1942:

سکوی قطار پر از جمعیت بود.زن با دو فرزندش میان جمعیت نشسته بود و منتظر بود اسمش توسط افسر آلمانی خوانده شود.یا به اردوگاه کار اجباری می رفت یا راهی آشویتس می شد.دو فرزندش را تنگ در آغوشش فشرد.از شدت گرسنگی نای حرکت نداشتند.به جمعیت نگاه کرد.همه مات و مبهوت بودند یا شاید بهتر بشود گفت رمقی در تنشان نبود که حرکتی کنند.فقط صدای گریه بچه ها بلند بود.به خواب هم نمی دید روزی به خاطر نژادش بمیرد.به کدامین گناه باید می مردند؟یعنی یهودی بودن اینقدر گناه بزرگی بود؟اسم خودش  و پسرش را شنید که  باید راهی اردوگاه کار می شد.با ناباوری چشمهایش را چند بار به هم زد.جان گرفت.یهوه صدایش را شنیده و به او فرصت زندگی دوباره داده بود.شاید در اردوگاه امکان رهایی مهیا میشد.از ته دل خندید ولی همان لحظه ناگهان لرزید.پس دخترش؟نام دخترش را در لیست آشویتس خواندند.شیون کنان دخترش را بغل کرد.دخترک گریه می کرد و به دامن مادرش چنگ می زد..افسر آلمانی با قنداق تفنگ زن را به گوشه ای پرت کرد و دختر بچه را کشان کشان برد.جمعیت همچنان مات و مبهوت نگاه میکرد و چند لحظه بعد صدای شیون زن در میان صدای گریه بقیه بچه ها گم شد.

 

5-ایران،سال 1388:

 آه...برای این یکی کلمه کم آوردم. قلمم تاب نیاورد. شکست و گریست.

 

تاریخ تکرار می شود و دیکتاتورها در هم تناسخ می یابند.روح قیافا و پنتوس پیلاطس در نرون،روح نرون در چنگیز،روح چنگیز در آتیلا،روح آتیلا در تزار،روح تزار در هیتلر . روح هیتلر در پینوشه و.... همچنان مانند هزاران سال پیش بهای آزادی سنگین است و سنگین خواهد بود که هر آرمان ارزشمند بهایی گران دارد.

 

پ.ن:مثالهای ۲ و ۳ سندیت تاریخی دارند.مجال اندک بود و قلم قاصر.با احترام به تمام مبارزان و شهیدان راه آزادی.کسانی چون:امیر کبیر.بابک خرم دین.میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل.رییس علی دلواری.ندا و سهراب.ولادیمیر مایاکوفسکی.پازولینی.بابی ساندز.نلسون ماندلا.گاندی.جواهر لعل نهرو.ارنستو چه گوارا.ویکتور خارا.آبراهام لینکن و.......

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:42 توسط آرام روانشاد |