تبليغاتX
بلندیهای بادگیر - شعری از بیژن الهی
یادداشتهای آرام روانشاد

دائماً زنگ می‌زنند ___ آقا،

آنچه نبایدبشود شده. بعد

قرار ملاقات می‌گذارند. اما

درِبی صاحب را که هیچ کس نمی‌یابد،

که هیچ کس نمی‌داند

که باز می‌شود به حیاط،

به یک درختِ گردوی گِرده‌ها کلاغها نهفته در نمی‌دانم

کجاهای این سرِ دنیای کوفتی.

این جا که همیشه می‌نشینی وچای هم می‌زنیّ وبه ابرها

نگاه می‌کنی

که دائماً بزرگ می‌شوند و کوچک و این قدر، خلاصه، دقیقه دقیقه که انگار

بازمان می‌رقصند.

گاهی اتفاق می‌افتد غروبها

چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد

می‌بینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی

کلید چراغ را می‌زند ___ سلام هُلمس، چرا

درتاریکی نشسته ای؟

 

پ.ن: جدیدن شعرهای بیژن الهی را می خوانم و هر بار بیشتر می فهمم که چه شاعر بزرگی بوده است.خیلی بزرگ. روحش شاد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 9:25  توسط آرام روانشاد