حدود یکسالی است که به دعوت جامعه معلولین شیراز شنبه ها بعد از ظهر برای بچه های معلول کارگاه داستان نویسی برگزارمیکنم.میانشان همه جور معلولی است.فقط چند تایی از نظر ذهنی سالم هستند و میتوانند در کلاس شرکت کنند، داستان بنویسند و کتاب بخوانند.بقیه فقط می آیند و روی ویلچرهایشان با نگاهی تلخ مرا مینگرند.باید اعتراف کنم در میانشان کسانی هستند که گاهی اوقات با نوشته هایشان مرا شگفت زده میکنند.نوشته هایی که نشات گرفته از درد و رنجیست که مسلما امثال من هرگز نمی توانند ذره کمی از آن را درک کنند.تنها کسی میفهمد که با آنان درد مشترک داشته باشد.در این یکسال به آنها دلبسته شده ام و آنان سخت به من وابسته. منتظرم که شنبه ها بروم و تمام توانم را بکار گیرم تا با دنیای شگفت کلمه و داستان برای ساعتی هم که شده آنان را از دنیای پر دردشان جدا کنم.در این یکسال آنها خوب یاد گرفته اند که حسرت هایشان را به زیبایی در قالب کلمات که گاهی نتیجه اش داستانهای زیبایی میشود بیان کنند.چند نفری میانشان هست که خیلی خوب مینویسند و من به آینده آنان به عنوان یک نویسنده موفق خیلی امیدوارم.مثل دختر هجده ساله ای که جناب دکتر اشتباهی و به تشخیص غلط هر دو پایش را قطع کرده .مردی که مهربان است و یادگار دوران جنگ را بر خود دارد و من همیشه به او میگویم نوشته هایت زیباست ولی داستان نیست و دختری با چشمهایی به رنگ جنگل و صدایی به لطافت و زیبایی نسیم.دختری که روز اولی که او را دیدم از زیبایی بکر و وحشی اش حیرت زده شدم.وقتی از خودش برایم گفت فهمیدم که سالهاست مینویسد.نوشته هایش را برایم خواند.ذاتا نویسنده بود.چیدمان کلماتش بینظیر بود.فهمیدم خیلی کتاب میخواند.اعتراف میکنم که از همان روز اول برایم متمایز شد.این دختر زیبا معلولیتش کوتاهی دست و پا است.در واقع تمام قدش یک متر میشود.نیمی از پاهایش هم مصنوعیست.معلولیتش بخاطر ازدواج فامیلی پدر و مادرش است.بگذریم.حدود سه ماه پیش یک روز بعد از اتمام کلاس داستان جدیدی را که نوشته بود به من داد تا بخوانم و نظرم را بگویم.نمیدانم چرا ولی یادم می آید همانشب بیخوابی به سرم زده بود.خواستم کتاب بخوانم یا فیلم ببینم دیدم دست و دلم نمیرود.تصمیم گرفتم داستان او را که چند صفحه ای هم بیشتر نبود بخوانم.شروع کردم.نیم ساعت گذشت و داستان تمام شد.اما چیزی درون من شکست و فرو ریخت.نمیتوانستم به خودم مسلط باشم.از آنشب به بعد غمی در دلم نشست که تا امروز پاک نشده.ماجرا را برای شما میگویم ببینید حق داشتم؟ و آیا شما هم به اندازه من دنیای ذهنیتان به هم میریزد؟
داستانش که نشات گرفته از واقعیت بود راجع به دختری معلول با صدای زیبایی است که به طور اتفاقی از طریق تلفن با پسری آشنا میشود.دختر پسر را دیده .پسر زیباست و خوش قد و قامت.پسر به صدای زیبای دختر دل میبازد و اصرار میکند که او را ببیند.دختر اما طفره میرود و پسر سخت اصرار میکند.او معتقد است صاحب چنین صدای زیبایی حتما صورت و اندام زیبایی هم دارد و خدا میداند پس از هر مکالمه چقدر دختر در خودش میشکند.یکسال به همین ترتیب میگذرد.پسر خسته شده و اصرار میکند.دختر تصمیم میگیرد با واقعیت رو به رو شود.با او قرار میگذارد.محل قرار حافظیه است.دختر میرود و از دور او را میبیند که زیبا و خوش پوش با شاخه گلی در دست متنظرش است.هر کاری میکند نمیتواند جلو برود و برمی گردد.هما ن شب پسر به او زنگ میزند و با لحنی تند او را متهم به مسخره کردن و سر کار گذاشتن خودش میکندو برای همیشه رابطه شان تمام میشود.دختر میماند و حسرت و حسرت و حسرت.دختری که تمایلاتش طبیعی و آتشین است ولی بدن غیر عادیش او را وادار میکند که سرکوبشان کند.دختری که مثل تمام زنهای عالم دلش میخواهد بدن برهنه اش را به مردی که دوست دارد نشان دهد و عاشقانه با او عشقبازی کند ولی نمیتواند و تمام خلوت شبانه اش را با خیال و رویا میگذراند.دختری که دلش میخواهد فرزندی را در بطنش از مردی که دوست دارد بپروراند.او را به دنیا بیاورد و عاشقانه بزرگ کند ولی نمیتواند.این حق از او گرفته شده بی آنکه هیچ گناهی داشته باشد.خیالی که محال ترین است.لذت عاشقی. یکی شدن.زندگی مشترک و مادر شدن برایش فقط یک آرزوی دست نیافتنی است .خداوندا چقدر سخت.چرا؟چرا؟زنی که زن است ولی نمیتواند زن باشد.
امروز به او گفتم میخواهم ماجرایش را در وبلاگم بنویسم.چشمانش پر از اشک شد.با همان چشمهای سبز و زیبا به من نگاه کرد و گفت: خانوم روانشاد عدالت نیست.عدالتی وجود نداره.هیچ عدالتی و من پاسخی نداشتم.هیچ پاسخی.این متن را به او تقدیم میکنم به پاس مهربانی،درد،صبر و قلم زیبایش.


