کریه ترین کلمه دنیا
آخرين ساعات شب است،نشسته ام و دارم يك فيلم فرانسوي je taim paris را مي بينم.روايت هاي مختلفي است از زندگي مردم پاريس.احساس خوبي دارم.يكي از چيزهايي كه باعث لذت شديد من مي شود ديدن يك فيلم خوب است.روایت پنجم هنرپيشه زن در كافه اي نشسته و دارد فكر مي كند.فكرش فلش بك مي خورد و مي رود در گذشته.حالا دارد نفس نفس زنان از پله هاي آپارتمان بالا مي رود.به پشت در خانه اش مي رسد، كليد مي اندازد و در را باز مي كند.حس زنانه اش هدايتش مي كند و خودش مي داند راه به راه بايد كجا برود و مي رود.وارد اتاق خوابش مي شود و مي بيند همان چيزي را كه هزاران مرد و زن از ابتداي طول تاريخ ديده اند و خواهند ديد!
طاقت نمي آورم گریه های زن را ببینم.اين روزها حساس تر شده ام. ديدن شكستن يك انسان حتا از توي فيلم هم درد آور است.حس مي كنم چيزي بيخ گلويم را گرفته.تلویزیون را خاموش مي كنم.به حياط مي روم تا شايد خنكاي نسيم آخرين ماه بهار حال و هوايم را عوض كند.زخم کهنه ی گذشته سر باز می کند.دستم را مشت مي كنم و فشار مي دهم.ناخن هاي بلندم كف دستم مي نشينند و دردش را احساس مي كنم.ولي باز هم فشار مي دهم شايد كمي از خشم درونم رها شود.چقدر آن زن را درك مي كنم.اصلن تمام زن و مردهايي را كه سرزده وارد خانه مي شوند و مي دانند كجا بايد بروند،يا آنهايي كه حسشان بهشان مي گويد دير يا زود چيزي را مي فهمند كه برايشان غير قابل باور است،یا آنهایی که می بینند نزدیک ترین دوستشان در غیابشان از خانه اش خارج می شود.با تمام وجودم تمام زخم خورده هاي خيانت را درك مي كنم.براي همين است كه در كتاب دومم يكي از چيزهايی كه به تصوير خواهم كشيد همين است.فكر مي كنم تمام هنرمندها بايد درد اين انسانها را منعكس كنند.دردي بدتر از خودش نيست.با خيانت ديدن روح يك انسان كشته مي شود و به اعتقاد من قاتل روح مجازاتش خيلي سنگين تر از قاتل جسم است.چرا كه يك انسان را مجبور مي كند با روح مرده به زندگي ادامه دهد.يك چيزهايي نفسش كريه است.حالا هر كجاي دنيا كه مي خواهي باشي .هيچ ربطي هم به فرهنگ و طرز تفكر ندارد.نفس خيانت زشت است.اگر در هر رابطه ای چه عاشقانه، چه زناشویی طرف مقابلت دركت نمي كند، به تو عشق نمي دهد، اگر بنا به هزار و يك دليل از رابطه ات ناراضي هستي مي تواني تمامش كني.تمام كن و بعد آزاد و رها به هر كس كه مي خواهي عشق بورز.آن وقت سرت را شبها با وجدان آسوده روي بالش بگذار.استدلال اكثرشان اين است كه:
-اون منو نميفهمه، منو درك نمي كنه.بي محبته .به من خيانت مي كنه.
خب چه اصراريست كه آدم به چنين رابطه خالي از عشقي ادامه دهد؟ مگر ما چند بار فرصت زندگی کردن داریم که با تحمل یک رابطه اجباری خرابش کنیم. يا شهامت داشته باش و تمامش كن، يا اگر مي خواهي ادامه دهي درست ادامه بده.مرد و زنهای زیادی را می شناسم که با طلاق از خانواده طرد شده اند (مثل فروغ) ولی با شجاعت سختیها را به زندگی با دروغ و دورویی ترجیح داده اند.
نمي توانم خيلي چيزها را با خودم هضم كنم.بعد ساعت ها مي نشينم، فكر مي كنم و عذاب مي كشم.مثل همین کلمه ی ویرانگر،مثل اينكه چرا آدمها فكر مي كنند مي توانند هر كاري كنند و بعد با يك ببخشيد ساده درستش كنند.ببخشيد و تمام شد؟همه چیز مثل روز اول می شود؟نه! اين را به دكتر صورت اسبي هم گفتم.در جوابم گفت :
-آرام متاسفانه همين است.با اين فكر ها فقط خودت را عذاب مي دهي.اين دنيا زشتي كم ندارد، زيبايي هم كم ندارد.هر دو را با هم ببين.
هميشه سعي كرده ام در زندگيم از قضاوت مبرا باشم و با نگاهي باز دنیا و مسائلش را ببینم.فلسفه ام درزندگي يك چيز است(عدم آزار) ولي خيانت تنها چيزي است كه به هيچ عنوان نمي توانم آن را بپذيرم، زيرا كه نهايت آزار دادن يك انسان ديگر است.با اين كلمه هرگز كنار نخواهم آمد.همين كلمه باعث شد با پسرك عزيزتر از جانم تنها زندگي كردن را برگزينم.
***
اين روزها كه ماه هاي آخر اقامتم در شيراز است دارم سعي ميكنم حساب شخصي ام را با خيلي چيزها تصفيه كنم.بنا به خيلي دلايل مي خواهم رحل اقامت را در پايتخت بيفكنم.شيراز را خيلي دوست دارم.سالهاي زيادي از زندگيم را در اين شهر گذراندم.دوستان عزيز و خاطرات تلخ و شيرين زيادي را با رفتنم در اين شهر باقي خواهم گذاشت.از همه مهمتر سیروس رومی، آنیتا و حافظيه.جايي كه هميشه تسكيني بوده براي آلامم.نشستن روي آن نيمكت روبروي آرامگاه خواجه و درد و دل کردن با حافظ بزرگ، ديوانش را گشودن،تفالي زدن و غزليات بي تكرارش را خواندن.آن كافه ي پر از عكس كه جواني شاعر اداره اش مي كند و شعرهايش بر خلاف قهوه هايش حرف ندارد و...دلم براي تمام اين ها تنگ مي شود ولي همیشه زمانی می رسد که بايد دل كند و رفت.در زندگي هر چيز بهايي دارد و من هم باید بهای آن چه می خواهم بدست آورم را بپردازم.شيراز شهريست كه آدم در آن شاعر مي شود.وقتي بروم هر بهار به شيراز خواهم آمد.زيرا تنها جايي در جهان است كه عطر بهار نارنج تمام كوچه هايش را پر مي كند.شهري كه تك تك كوچه پس كوچه هايش را حفظم.شهري كه کارکنان پمپ بنزینش آواز مي خوانند و صبح ها قارقار كلاغها آسمان را پر می کند.شهري كه سعدي و حافظ و سحر در آن خوابيده اند.باغ ارم و جهان نما، تخت جمشید و نارنجستان قوام دارد.دختركان چشم درشتش را همه ي ايران به زيبايي مي شناسند.شهري که بخشی از من است و دوستش دارم و خواهم داشت تا هميشه.
پ.ن۱: گفته بودم تا تمام شدن کار دومم این جا نمی نویسم ولی این پست امروز صبح خود به خود آمد.یک دلیل دیگر هم داشت.درخواست خواننده های محترمم مخصوصن ساده بگم (سمیرای عزیز)
پ.ن۲:میگویند پادشاهی گروهی خردمند را فراخواند تا کوتاهترین و کاملترین جمله ی جهان را بگویند.هر کس چیزی گفت و هیچ کدام به مذاق پادشاه خوش نیامد.تا اینکه مردی حکیم از راهی دور آمد و جمله ای گفت که همه تایید کردند کوتاه ترین و کاملترین جمله ی دنیاست.(با دیگران کاری نکن که نمیخواهی با تو شود.)