دوست...

دقیقن یادم نیست اولین دوستم از چه زمان وارد زندگیم شد. احتمالن از وقتی که شیر خواره بودم و مادرم و دوستانش با هم قرار می گذاشتند ، ما بچه ها را کنار هم می خواباندند، بهم نگاه می کردیم و با همان زبان شیرخواره ها با هم حرف می زدیم. ولی اولین دوستی را که به یاد دارم در پنج سالگیم بود. فرانک که پپل صدایش می کردیم. چقدر دلم می خواهد بدانم الان کجاست و چه می کند. عصرها با هم قرار بازی می گذاشتیم. از خاله بازی شروع شد و پوشیدن کفش پاشنه بلند مادرهامان تا بعدکه بزرگ تر شدیم و به مسابقه ی دوچرخه سواری در بعدازظهرهای بهار و تابستان رسید. پپل موهایش مشکی و فرفری بود، برای همین همیشه مادرش موهاش را کوتاه نگه می داشت و موهای من خرمایی و شلال. برای همین مادر همیشه موهای مرا بلند نگه می داشت و برایم دم اسبی می بست. هر وقت دعوایمان می شد موهایم را چنان می کشید که اشکم درمی آمد. در مدرسه هم رقیب سفت و سخت درسی بودیم .یک بار هم با گچ روی دیوارمان نوشت:آرام خر است، ولی در عین حال آن قدر همدیگر را دوست داشتیم که چند سال بعد وقتی از آن محله رفتند تا چندروز اشکم بند نمی آمد. از آن به بعد در سنین مختلف دوستان زیادی را تجربه کردم. محبوبه که قهرمان والیبال بود و مرا والیبالیست کرد، سوفیا که همیشه یک گل سرخ دستش بود و بو می کرد و ته چشمانش اشک جمع می شد. پوپک که عاشق پیشه بود و هر روز خدا عاشق یکی بود حتا بابای مدرسه، مریم که نمازش را اول وقت می خواند ، زهره که زیباترین چشمها را داشت و مژه های بلند و سیاهش را هنوز به خاطر دارم، عسل که عاشق جیمز دین بود و درو دیوار اتاقش را با عکسهای او پر کرده بود، مهرنوش که کارگردان تاتر دبیرستان بود، فرح که عشق آمریکا بود و بلاخره هم ازدواج کرد و رفت امریکا، شایسته که خیلی چاق بود و همیشه می گفت از همین فردا رژیم می گیرم و هرگز این کار را نمی کرد و...

سال چهارم دبیرستان که بودم بعد از امتحانات پایان سال یک مهمانی مفصل گرفتم و تمام دوستانم را دعوت کردم. با تمام شور و نشاطی که یک دختر هجده ساله می تواند داشته باشد زدیم ، رقصیدیم ، عکس گرفتیم و عملن خانه را روی سرمان خراب کردیم.دست آخر هم همدیگر را بغل کردیم و زدیم زیر گریه. یادش بخیر عکسها را مادر هنوز در آلبوم خود نگه داشته، گاهی نگاهشان می کنم و با خودم می گویم یعنی الان کجایند؟ یادم است همان شب پدر، که همیشه برایم نماد غرور و اقتدار است حرفهایی را به من گفت که همیشه در گوشم زنگ خواهد زد:

 -بابا جون دوستای خوبی داری. دوست خوب حکم طلا رو داره. ولی یادت نره دوست واقعی کسیه که روزای درد و رنجتم کنارت باشه. تو مشکلاته که آدم دوست و دشمنشو می شناسه و می فهمه کی واقعن دوسته. خیلیا فقط حرف می زنن.از حرف تا عمل فاصله بسیاره. از رفتار آدماست که می فهمی چند مرده حلاجن. واسه کسی بمیر که برات تب کنه. دوستتو تو روزای سخت  بشناس.

جناب سرهنگ حرفهای دیگری هم زد که بعدها به تک تکشان رسیدم و خواهم رسید.  تا این روز دوستان زیادی آمدند و رفتند. در دوران دانشگاه، کلاس موسیقی، محل کار، انجمن های ادبی و... فقط معدودی از آنها ویژگی را که پدر گفت داشتند و ماندند. در غم و شادی ام کنارم بودند و بودم. هرگز تنهایم نگذاشتند.فقط حرف نزدند که عمل هم کردند. آنیتا رفاهیت که 12 سال است روزهایش را با من قسمت کرده و روزهایی کنارم بود که هیچ کس نبود .چقدر خوشحالم از اینکه بزودی ازدواج می کند و به تهران می آید. از صمیم قلبم به آنیتا و امیر عزیز تبریک می گویم برای هم سقفی و هم خانگی شان ...

و آن معدود دیگری که خودشان می دانند  کیستند و چه ارزشی برایم دارند ...

و اما

تو...تو ....  دلت از غربت سنجاقک  پر بود و من بر فراز بلندیهای بادگیر دیدمت. چشمهای خندانت را پشت عینکی سیاه پوشانده بودی ، صدایت اما گرم و گرفته  پشت خط تلفن که از هزار کیلومتر آن طرف تر دلم را گرم کرد به حضورت.  انگار که ریشه در همه ی سالهای زندگیم داشتی. شروع شد هر چند از آغاز جهان شروع شده بود.

از آن روزی که توانستم آن احساس مگو را فقط با تو قسمت کنم. از آن شبی که برای اولین بار دردم را برایت  هق هق زدم. از آن روزی که میدان آرژانتین پایم را بر زمین گذاشتم و تو را زیر باران منتظر دیدم که ایستادی، بغلت کردم و فهمیدم آغوشت برای همه ی زندگیم امن است. از آن روزی که با شهلای قصه ام زندگی کردی. با رافائل روی پل عاشق شدی. دستهایم را گرفتی و با هم به پشت سر نگاه کردیم. درد کشیدی و سکوت کردی و برایم گفتی و شعر نیوشیدی و...از آن روز، از آن شب، از آن لحظه... مهم یافتنت بود و حضورت در زندگیم. تنها کسی که می توانم ازهمه چیز برایش بگویم بی آنکه بپرسد چرا؟ و می گوید بی آنکه بپرسم چرا؟  

افروز عزیزم: آشنایی با تو یکی از زیباترین فصلهای زندگیم بود. از تو ممنونم که هستی. از اینکه با گریه هایم گریستی و با خنده هایم خندیدی. از اینکه هر وقت نیاز داشتم بودی. از اینکه هرگز نگذاشتی حس کنم تنهایم. از اینکه برایم شعر خواندی، مادیگیلیانی را با من نفس کشیدی، پشت دود سیگارت با هم  کلام شاملو را زمزمه کردیم،  عصرهای پاییزی شوکا را در سکوت با من گذراندی،  لحظه های ناباوری باورم کردی، دستانم را گرفتی. اشکم را ستردی و گفتی: درست می شود. من هستم. من هستم.من...

 گاهی کلمات یاریم نمی کنند و قاصرند از بیان احساسم. عزیزم بر من ببخش که گاه  واژه کم می آورم. اگر آن طور که لایق وجود پر از مهربانی ات است نتوانستم در این نوشته ی کوتاه به تو بگویم آن چه می دانی. خودت می دانی برای من و پسرکم کیستی. ممنون که هستی. بودنت به من فهماند جهان تا کجا زیباست. دوستت دارم تا آن سوی فراسوها....

پ.ن: فیلم دزد دوچرخه را برای چندمین بار دیدم و کیف کردم.همچنین الیور تویست رومن پولانسکی محشر بود.مخصوصن درخشش بن کینزلی در نقش فاگین.

سحر عزیزم دومین سالروز ابدیتت گرامی باد.

 

 

 

 

نامه های من به تو نیمکت های پنبه پوشی نیستند برای یله بودن

نمی نویسم تا استراحت کنی

می نویسم که همپای من به احتضار برسی

با من بمیری...

ماهی یک بار بیا، سالی یک بار، فقط وقتی میای بغلم کن. بغلم کن...


(از متن فیلم dont move)