سکوت نخلستان
خورشيد رفته رفته داشت غروب مي كرد.باد ملايمي برگهاي پهن نخل هاي نخلستان را تكان مي داد و موسيقي عجيبي ايجاد مي كرد.طلعت طبق معمول بيشتر عصرها كه دلش هواي نخلستان را مي كرد آن جا آمده بود.روي زمين نشسته و كمي آن طرف تر پسر 5 ساله اش زير سايه درخت هاي نخل با خودش بازي مي كرد.از تماس باد ملايم روي صورتش حتا از پشت آن رو بنده سياه غرق لذت مي شد و خنكاي مطبوعي در تمام تنش مي دويد.چشمهايش رابست.عاشق نخلستان بود.دلش مي خواست به هر بهانه اي از خانه بزند بيرون و به اين جا بيايد.حكايت غريبي داشت با تك تك درختهاي آن وادي.از گذشته هاي دور نخلستان هميشه برايش مامن امني بود.هر وقت شاد مي شد به طرف اين جا مي دويد،هر وقت دلش مي گرفت باز پناهگاهش اين جا بود.سر بر تنه نخلي عظيم مي گذاشت و آن قدر گريه مي كرد كه اشكهايش با پوسته زبر تنه درخت يكي مي شدند.اصلن همه زندگيش اين جا شكل گرفته بود.او زن نخلستان بود.كاش توي زندگي همه حرفهايش را به درخت ها زده بود تا آن قدر درد نكشد از دست آدمها.
اواخر مهر بود و هوا رو به خنك شدن مي رفت.مگر مي شد آن جا بيايد و يادش به قرارهاي عاشقانه اش با عقيل صلاة ظهر تابستان 6 سال پيش نيفتد.ظهرها همين كه گرماي شديد همه مردم را به خانه هايشان زير كولر گازي مي كشاند،وقتي كه از خواب بودن اهل خانه مطمئن مي شد دوان دوان زير آفتاب داغ به سوي نخلستان نزديك خانه شان مي دويد. از پشت همان رو بنده هم حس مي كرد الان است كه صورتش از شدت گرما پوست بيندازد،ولی گرمای تنش خیلی شدید تر از آفتاب ظهر تابستان بود.نيرويي او را جلو مي برد.نيرويي كه هيچ سرما يا گرمايي را در آن اثري نبود.هميشه عقيل زودتر از او مي رسيد.چقدر تماشاي او را با موهاي فر سياه و صورت آفتاب سوخته و چشمهاي درشت و سياهش زير آن آفتاب داغ دوست داشت.با تمام توانش جلو مي دويد.عقيل دستهايش را مي گرفت،چند لحظه به هم نگاه مي كردند و بعد زير سايه درخت هاي نخل دست در دست راه مي رفتند و نقشه ها مي كشيدند.براي آينده.از خانه نقلي و كوچكي كه قرار بود با هم باقي عمرشان در آن سپري كنند.از بچه هايي كه مي خواستند داشته باشند.از اینکه عقیل نمی تواند مادر پیرش را رها کند و طلعت باید او را بپذیردو...بعد عقيل دست طلعت را فشار مي داد و مي پرسيد:
-پس كي؟ديگه خسته شدم.كي بايد بيام؟نبايد بيشتر از اين طول بكشه.اين جا شهر كوچيكيه.اگر كسي بفهمه و به گوش پدر يا برادرات برسونه بيچاره مي شيم.
و طلعت باز هم حرفهاي سه ماه اخيرش را تكرار مي كرد كه:
-صبر كن عقيل.بذار سر يه فرصت مناسب موضوع رو به دي ممد بگم.الان وقتش نيست.تو سپردي به من.كاريت نباشه.سه ماه صبر كرديم.يك ماه ديگه هم روش.اگر مي ترسي كمتر همديگه رو ببينيم...
-اگر به يك ماهه حرفي نيست.نگراني من بيشتر بابت توئه.خودت رسم و رسوم اين جا رو ميدوني طلعت!ما هر دو اهل همین جاییم.مردم این دیار این چیزا تو کتشون نمیره.از دید اونا ما الان داریم حرومی می کنیم و می دونی سزای این کار چیه که؟!
آن وقت يك چيزي هري توي دل طلعت مي ريخت پايين.خودش را دوان دوان به خانه مي رساند كه غيبتش حس نشود.می ترسید کسی از ماجرایش بو ببرد.توي خانه تمام مدت به خودش مي پيچيد كه بايد چكار كند.به عقيل بگويد رازي را كه يك ماه بود روي دلش سنگيني مي كرد يا نه؟همين يك ماه پيش بود كه يك روز غروب دي ممد صدايش زده بود و باهاش اتمام حجت كرده بود:
-ديروز عموت اومده بود.دو ماه ديگه اجباري قاسم تمومه.از قديم و نديمم گفتن عقد پسر عمو دختر عمو رو توي آسمون بستن.از الان دارن ميگم آماده باشي مادر.
تا آمده بود دهان باز كند كه من زن قاسم نمي شوم،دي ممد شروع كرده بود از محسنات قاسم گفتن و اينكه پدرش با عمو قرار و مدارهايشان را گذاشته اند و هر پدر و مادري خوبي بچه شان را مي خواهند.به زبان بي زباني به طلعت حالي كرده بود كه مخالفت و اين حرف ها معنا ندارد و در واقع از الان همه او را زن قاسم مي دانند.در واقع مهر محکمی زده بود به دهان طلعت.نمي دانست بايد چكار كند.اگر عقيل مي فهميد لحظه اي صبر نمي كرد و همين فردا مي آمد خواستگاري و طلعت از همين الان مي دانست جواب پدرش به او چيست.
به دور و برش نگاه كرد.هوا تاريك شده بود.هر وقت غرق خاطراتش مي شد زمان را از ياد مي برد.از روي زمين بلند شد و خودش را تكاند.دست پسرش را گرفت،خاكهاي روي لباس او را هم تكاند،بوسيدش.بچه طبق معمول خودش را كنار كشيد.قلبش فشرده شد ولي ديگر عادت كرده بود.طفل معصوم حق داشت.خودش جرات نگاه كردن به خودش در آينه را نداشت.از ميان نخلستان راهش را به سمت خانه كج كرد.از نخلستان كه وارد خيابان شد باز نگاه ها را روي خودش ثابت ديد.بعد از اين همه سال،از پشت روبنده هنوز هم مردم به ديدن گوشت هاي اضافي صورتش عادت نكرده بودند.با چه ترحمي به پسرش نگاه مي كردند.حتمن دلشان خيلي برايش مي سوخت كه مجبور بود يك عمر صورت از شكل افتاده زني را مادر صدايش مي زد را تحمل كند.
عقيل خيلي زودتر از آنچه فكر مي كرد ماجراي قاسم را فهميد.شهر كوچكي بود و اخبار روي زمين نمي ماند.تا سه بار اول جواب نه را محترمانه شنيد.بار چهارم تهديد شد و بار پنجم كه برادرهاي طلعت تا مي خورد كتكش زدند فهميد كه اميدي نيست.يك هفته مانده به عروسي طلعت كه ديگر اميدش از همه جا بريده شده بود كاري كرد كه حاصلش به جاي مرگ صورت و اندامي كريه و پر از گوشت اضافه شد.كاش همانشب كه خانه تنها بود و كبريت كشيده بود برادرش چيزي جا نمي گذاشت تا به بهانه برگشتش بيايد خانه و طلعت را سوزان ميان شعله هاي آتش ببيند.از آن چشمهاي درشت و كشيده و موهاي مواج سياه تا كمر زني ماند كه نزديك ترين كسانش هم با اكراه نگاهش مي كردند.قاسم رفت و عقيل باز هم آمد،منتها اين بار نه از سر عشق كه از سر ترحم.باز هم مردانگي كرد.خانه كوچكشان،يك بچه و هر آن چه مي خواستند را بدست آورند ولي عقيل ديگر آن مردي نبود كه ديدن طلعت چشمهايش را براق تر مي كرد و ضربان قلبش را شديد تر.دو سال بعد هم طلعت ياد گرفت با همخانه چشم درشت و مو سياهي كه آمده بود براي هميشه بماند كنار بيايد.
و حالا طلعت بيشتر روزها به نخلستان مي رفت.بي آنكه كسي منتظرش باشد.در سكوت محض راه مي رفت و گاه سر بر تنه ي درختان مي گذاشت.بي هيچ گريه يا حرفي.در سكوت...فقط سكوت
پ.ن:اين طرح داستاني برگرفته از ماجرايي واقعيست كه سالها پيش در سفری که به يكي از شهرستان هاي دور افتاده جنوب داشتم شنیدم.فهميدم آن جا آمار خودسوزي زنان به خاطر اين قبيل مسائل بسيار بالاست.اگر مجال و فرصتي بيابم حتمن اين طرح را تبديل به داستاني كوتاه خواهم كرد.