در هزار و یک شب قصه گفتن مساوی ست با زندگی و سکوت برابر با مرگ است. شهرزاد قصه می گوید و زنده می ماند. چرا که داستان گفتن نوعی اعتراف کردن و وصيت گزاردن است. يک جور بياينه پيش از مرگ. قبل از مرگ، زير تيغ ، به هر کس مجال داده می شود قصه بگويد و با قصه گفتن می تواندجان خود را از مهلکه در ببرد. قصه گفتن حق محترمی است. نه فقط شهريار خون ريز بلکه حتا عفريتی که بچه اش به تصادف و به سهو کشته شده، به کشنده
 فرزنده خود مجال قصه گفتن می دهد. در هزار و یک شب هر کسی که می خواهد زنده بماند،قصه می گوید. قصه گفتن شرط زندگی ست. هیچ کتابی نمی تواند به این زیبایی اهمیت داستان را بیان کند. هزار و یک شب سالها قبل از آن ادیبی که نامش را فراموش کرده ام و گفته :«داستان خودِ زندگی ست» زندگی و حتا ادامه ی زندگی را در داستان جُسته است و تخیُلی که شگفتی می آفریند. تخیلی که آدم را به حسرت وامیدارد که چرا من نمی توانم مثل شهرزاد چنین شگفت آور قصه بگویم... به قول محمد بهارلو شهرزاد مادربزرگ تمام قصه گویان جهان است. مادر معنوی و ادبی تمام داستان نویسان که بزرگ ترین درس قصه گویی را به ما می آموزد. اینکه قصه گویی در تو دوام پیدا کند بی آنکه رشته ی داستانت را از دست بدهی و بتوانی قصه بگویی و قصه بگویی تا مادامیکه نفس می کشی.شهرزاد یادمان می آورد که قصه گو یگانه اش وظیفه اش قصه گفتن است و بس...


پ.ن:به بهانه ی تمام کردن هزار و یک شب به ترجمه ی عبدالعلی طسوجی تبریزی و شهد شیرینی که خواندن این کتاب بر جانم ریخت.