بخشی از یک داستان در حال اتمام
چیزی که در مرکز هر ابداعِ ادبی است، دقیقاً چیست: نفسِ قتل یا جسدی که محصولِ این عمل است؟ آیا به قولِ فرانسویها قتلِ احساسی را باید نشانهای از خودفریبی گرفت یا نوعی شجاعت پایان دادنِ به نکبتِ حسادتورزی یا توهمی از سر اولویتِ خوشبختی؟ زنها میتوانند عکسالعملهای هیستریک نشان دهند، اما بخش اعظمِ مردها با انواع عذرتراشیهای حیرتآور و توجیهاتِ خررنگکن، به شرطی که خر کسی جز خودشان نباشد، از عمل کردن طفره میروند، حتی عملشان هم نوعی پرهیز از عمل است. یکی رمانی مینویسد ضد زن و آن مردکی دیگر برای عقدهگشایی میگوید این رمان خیلی بهتر از مادام آرنو، یعنی همان تربیت احساسات، است. تف به هر چی عوضی و حماقتپرورِ عقدهگشا است. عجبا، بعد از این همه سال، دارد باز مثل فحش باران میبارد. پنج سالی میشد عزیزم، نه؟
زن همانطور که از پشتِ میزش بلند میشد، کتابِ نازکِ سیاهش را توی کیفش جا داد و آهی از روی آسودهخاطری کشید. بدون هیچ دلیلی، دستش لرزیده بود و کیفش به پهلو خم شده بود و اگر کمی تعلل کرده بود و با گوشهی کتابش ضربهای به دیوارهی داخلی کیف نزده بود، لیوان قهوه فرانسهی نوآرش، که مثل همیشه یکچهارمش را نخورده گذاشته بود، واژگون میشد و جدا از پخش شدنِ تلخی و گیراییِ اعتیادِ خوشرنگش روی میز، هیچ بعید نبود که لیوانش هم خودش را غلتزنان از روی میز به کفِ سنگ و شیشهی کافه پرتاب کند و با صدایی نافذ، عشقِ سوزانِ نافرجامش را به تمام جهان اعلان کند، اگر چه شاید پیش از آن که مشتریها و پیشخدمت و کافهداری که سرشان را به طرف صدا میچرخاندند، متوجه تک صندلیِ همیشه خالیِ روبهرویش شوند، تهرنگی از ترحم را چاشنی نگاه ترسیده یا کنجکاو یا عصبانیشان کنند تا با تظاهر به همدردی، دلِ زنِ احتمالاً زیبایی را نرم کنند که به خاطر رانده شدنی دردناک از جانب مردِ سنگدلِ دنژوآنمسلک و در نتیجهی آن، فورانِ میل به گرفتنِ انتقام از مردِ جذابی که سوای کوری به زیباییهای بیرقیبِ او، ناتوان از دیدنِ عشقِ افسانهای و مقدسی است که در رخساره و نگاهِ پاک و تکتک حرکات ظریفی است که به طرزی خودانگیخته بیانِ هنرمندانهایاند که کافی است ذرهای از احساس و عاطفهی ناب آمیخته با آنها به جانِ نویسنده یا هنرمندی راه یابد تا مادام بوآری یا پیکرهی موسای دیگری خلق شود. اما خوشبختانه در میان صفحاتِ چرمِ قهوهای، وزنِ چندانی از دلبستگیهای زن زندانی نبود و چرخش جَلدِ مچ ظریف و خوشتراش و ضربهی آرام کتابی که صفحهی سمت چپی را نواخته بود، جهان را از وقوعِ فاجعهای نجات داده بود. با این همه، بعید نبود آشفتگی و حرکتِ نامنتظرهی مچ و تکانی نابهنگام شانهی راستِ زن که از روی موج ِنامنظمی استنتاج میشد که از زیر سرشانهی مانتوی گلبهیاش گذشته بود، نگاه کنجکاوانهی کافهدارِ مسن و کمتحرک را برانگیخته باشد، برای همین، با مهارتِ جاسوس کارکشتهای اهل سرزمینی سردسیر، حین نیمچرخ زدنی عادی که برای اختیار کردن راهی به در و خارج شدن محترمانهی پس از صرفِ سفارشِ همیشگی، پیشبینیشدنی بود، نگاهِ معمولی و بیاعتنایی از گوشهی چشم به طرفِ دیگر کافه انداخت تا ببیند در حالت پدرانهی کافهدار اثری از شگفتزدگی و نگرانی میبیند، که ناگهان چشمش به دستهای خسته و کشیده ی مردی افتاد که جلد زرکوبِ قهوهای کتابی را نیمبسته نگه داشته بود که برای زن آشناتر از قیافهی کافهدارِ تنبل و نگاهِ دلخستهی پسرک پیشخدمت بود، حتی آشناتر از لیوانهایی که سه سال میشد در آنها قهوهی خوشطعمِ کافه رازمیک را میخورد که بو و رنگِ نادرش، به همراهی موزیک جَزِ ملایمی که تنها به مذاقِ عدهای روشنفکرِ حقیقیِ گریزان از هیاهویی خوش میآمد که دیگر نژادشان رو به انقراض بود و به هوای زنده نگه داشتنِ گرایشِ فرانسویمآبیِ خوشآمدهایشان، هفتهای چند روز را صرفِ رفتن به تنها نمادِ حقیقیِ سرزمینِ آرزوهایشان میکردند و با آن که از نسلشان تنها معدودی در شهر پیدا میشدند که ممکن بود خارج از این معبد دیگر به هم نرسند، بنا به پیمانی نانوشته، قاطعانه از حرف زدن با هم یا نگاه کردن به یکدیگر پرهیز میکردند. جلد قدیمیِ کتاب به آشنایی همین دلدادگی به فرهنگ و هنر والا بود: کتابِ مادام آرنویی که دیگر در هیچ کتابفروشییی پیدا نمیشد و جایش را تربیت احساساتی گرفته بود که روی جلدِ تازهاش نقاشیِ زن بیحالی چسبیده بود که هیچ قرابتی با «مادام آرنو»ی گوستاو فلوبر نداشت. ناخواسته نگاهش را بالا برد تا ببیند چه کسی کتابی را میخواند که او را در چهارده سالگی به جهانی وارد کرده بود که یک بار چشیدنِ زیباییِ مطلقش کافی بود تا به نشانهی سپاس، وجودش را تا نوزده سال بعد هم از آلوده شدن به روزمرگییی پاک نگه دارد که اهانت به آن بهشتِ غیرشرقی بود.