همه ی آن چرا...
چه شد که ناگهان یادم آمد به آن زخم؟ به آن زخمها؟ آن هم با گذشتن این همه سال! با گذشتن این همه ماه. دراز می کشم روی تخت و چشمانم را می بندم و فکر می کنم به این پارادوکسی که تمام زندگیم را گرفته. یک ضربه فقط یک ضربه ی کوچک کافیست تا این دیوار شیشه ای فرو ریزد.برای همین است که سکوت می کنم. همیشه سکوت کرده ام. یک نجوای آهسته هم می تواند این دیوار را بریزد.حتا وقتی چشمهای معصوم پسرک پادو سوپرمارکت را می بینم که برایم مایحتاج را درخانه می آورد.نگاهش می کنم و می پرسم:
-تو مگه مدرسه نمی ری؟
-چرا....یعنی نه...چرا
-چرا؟....
سکوت می کنم. سکوت می کند.سالها پیش خیلی سال پیشتر از این سکوت نمی کردم. حالا دراز می کشم روی تختم و فکر می کنم و دوباره ده ها چرای بی پاسخ سرازیر ذهنم می شوند: چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست؟ ازدحام جمعیت است در تختخوابی دونفره.چرا عاشق کسی می شویم که نباید بشویم؟ چرا عاشق دیگری هستیم و با آن دیگری به بستر می رویم؟ چرا باورهایمان را جواب به ناباوری می گیریم؟ چرا زمانی که نیاز داریم آن دیگری نیست و زمانی که نباید هست؟ چرا با تو کاری می کنند که تنهایی را این قدر لذت بخش بیابی؟ چرا همه چیز این قدر پر از غم است؟ چرا زمانی می فهمیم که دیگر بی فایده است؟ چرا جواب خوبی ات را به بدی می دهند؟ چرا آزارت می دهند و برایت به قول هدایت زخمهایی به یادگار می گذارند که آهسته و در انزوا روحت را می خورد و می تراشد؟ چرا ندانسته قضاوتت می کنند؟ چرا همیشه از راه های کج..سربالا و نفس گیر می روم؟ چرا من این قدر بدم می آید از ته هر چیز؟ از انتها از آخر. چرا بعضی آدمها زود دستشان رو می شود و بعضی دیر. چرا بدبخت ها روز به روز بدبخت تر می شوند و خوشبخت ها روز به روز خوشبخت تر؟چرا فقیرها روز به روز فقیر تر می شوند و پولدارها روز به روز پولدار تر؟ چرا هیچ چیز تغییر نمی کند؟ چرا می نویسم؟ (نه.دلیل این را خوب می دانم)
این چراها و آدمها تکه تکه از تن تو می کنند و بدلت می کنند به چیزی که می خواهند.نه! دست نمی زنم به این دیوار شیشه ای نازک. بگذار تمام چیزها و آدمهای زندگیم از جنس دیگری باشند. بگذار اگر می خواهد چیزی اتفاق بیفتد در زندگی ام طوری بیفتد که به جای شستن زنگار روح شلاق بزند بر پیکره ام. حقیقتی که باید پذیرفت.حقیقت؟
سر کارگاه فیلمنامه نویسی به استاد لبخند می زنم و در جواب بحثی که راجع به حقیقت پیش کشیده می گویم:
- هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد. تکثر دارد. کوروساوا در راشومون............................
استاد بعد از پایان کلاس می گوید: این قدر سخت نگیر. داری خودت را اذیت می کنی.فکر می کنم چه بهتر.بگذار خودم این کار را انجام دهم تا دیگری و نگران می شوم برای حقیقتی که گم شده. برای ابد.برای دغدغه ای عاجل تر.
همه ی عمر از مسیر کج.
همه ی راه ها از مسیر کج.
خط راست فقط در کتاب هندسه بود.