حالا چه فرقی می کند؟

 

نمي خواهم به هيچ بهانه اي

عاشقانه دست تكان بدهم

چون

تا دو دقيقه ديگر

ماشيني در جاده اي دور له ام مي كند

آسفالت خوني خيابان

ومن كه حالا...

وتو كه حالا

آسفالت خوني خيابان را در آغوش مي گيري

حالا چه فرقي مي كند كه من در شعر شاعري ديوانه بمانم

و يا در انتظار مردي كه هيچ وقت عاشقش نشدم

باور كن من خيلي سال قبل در سرداب خانه اي قديمي مرده بودم

تا اينكه شاعري مرا زاييد

ودر پايان شعرش كشت

حالا چه فرق مي كند

دستم را كجا تكان دهم

پشت چراغ قرمز

در ايستگاه قطار

 يا روي شيشه ماشين

من مرده ام

 و دستمال مي كشد شتك هاي خون مرا

مردي كه هيچ وقت عاشقش نشدم

پ.ن : بلاخره تمام شد.اسباب كشي را مي گويم.براي من كه سالها بود تجربه اسباب كشي و جابه جايي نداشتم كمي سخت بود،ولي خب بلاخره آدم ياد مي گيرد كه با همه چيز خودش را سازگار كند.آپارتمان جديدم زيباست.دوستش دارم.حس خوبي به من مي دهد.البته خيلي با خانه ام در شیراز فرق دارد،اولين بار است كه دارم آپارتمان نشيني را تجربه مي كنم.فكر مي كردم سخت باشد ولي مي بينم چندان هم سخت نيست.شايد به خاطر آرامي ساختماني باشد كه در آن زندگي مي كنم.هنوز باور اينكه شيراز را ترك كرده ام سخت است.ولي مي دانم كه آرام آرام به زندگي جديد خو مي كنم.كارهاي زيادي براي انجام دادن دارم .آدمهاي زيادي را بايد ببينم و...

دلتنگ شيراز و دوستانم هستم،اما گاهي بايد براي رسيدن به خيلي چيزها بايد رفت و من هم ...

خداحافظ شهری که دوست می دارم

كارتن هاي بسته بندي شده ميان خانه به من مي فهمانند كه چند روز ديگر از اقامتم در شيراز بیشتر نمانده و بايد خودم را براي رفتن به تهران و زندگی در پایتخت پر دود و دم آماده كنم.حس عجيبي دارم.باور نمي كنم كه از اين به بعد بايد مسافر شيراز باشم.28 سال از عمرم را در اين شهر زندگی کرده ام.شيراز، آدمها و روزهايي را به من داد كه برايم فراموش نشدني اند.امروز صبح با سيروس رومي حرف مي زدم.چقدر دلم براي حضور پدرانه اش تنگ مي شود.براي تمام روزهايي كه او به من بخشيد.براي هر چه كه در اين سالها به من ياد داد.براي صبر و سكوتي كه در برابر ناملايمات به من آموخت.براي تمام  لحظاتي كه شهامت پيش رفتن را به من ياد آوري كرد.به من گفت هرگز فراموش نكن ريشه ات در كجاست و من قول دادم كه هرگز از ياد نبرم..اين روزها با نگاه ديگري به خيابان هاي شهرم نگاه مي كنم.شهر من هميشه شيراز خواهد بود و خواهد ماند.شهری که روزهای بی تکرار کودکی و نوجوانی ام رادر آن گذراندم.شهري كه آنيتا را به من داد.دوست همدلي كه خواهرانه در تمام روزها كنار هم بوديم و کنارش خواهم ماند.باهم گريستيم،خنديديم،شيطنت و ديوانگي و در يك كلام زندگي كرديم.دلم براي همه اين ها تنگ مي شود.خيلي هم تنگ مي شود.براي تمام پرسه زدن هايم با آنيتا،براي خانه ي دنج و آرام فرشته توانگر عزیزم و گپ زدن هایمان و شيريني هاي خوشمزه اي كه خودش مي پخت،براي كافه فروغ و قهوه فرانسه هاي بي مانندش،براي كافه شيوه و تمام عكس هاي روي ديوارش،براي شعرهاي بهزاد بهادري،براي جلسات ادبي و متلك هاي بچه ها به هم،براي نگاه مهربان ابوتراب خسروي،سكوت پر از حرف محمد كشاورز،طنز تلخ بابك طيبي،براي روزنامه و همه ي بچه ها،براي خنده هاي بلند اعظم هاشمي،براي ادا اطوارهاي ميشل،براي خانه ي گرم و صميمي هاله و پيام،براي استدلال هاي روانشناسانه ميثم سوار دلاور،براي شجاع و دوربينش،براي كارواش نزديك خانه،براي ويديو كلوب كيميا كه آرشيو فيلمم را مديونش هستم،براي كتابفروشي دانش،تالار تاتر ابوريحان،پیتزا زاور،ساندویچ شب چره،براي ممد كوچولو پسر همسايه مان كه موهاي بلندش واقعن زيباست.براي تمام دوست هاي نويسنده ام و كل كل كردن هايمان.براي تمام غروب هاي دلگير و صبح هاي دل انگيزش.براي عطر بهار نارنج،براي حافظيه،سعدي،باغ ارم،جهان نما و....

 خداحافظي هميشه تلخ و دردناك است.مخصوصن اينكه اين روزها تمام دوستانم را بغض كرده مي بينم و خداحافظیهایشان با اشک همراه است.مي دانم كه اكثرشان اين جا را مي خوانند.دلم مي خواهد امروز و اين جا به همه شان بگويم كه برايم فراموش نشدني اند و هرگز خوبيها و مهرباني هايشان را از ياد نمي برم و اگر بدی از من دیدند به خوبیشان ببخشند.مي خواهم بدانند تا زمانيكه در اين خاكم هر بهار و پاييز به شيراز خواهم آمد،چون اگر نيايم عطر بهار نارنج، برگ هاي چنار خشك شده باغ ارم و حافظيه را كم خواهم داشت.شيراز براي هميشه در قلب من جاري خواهد بود.

 

پ.ن:درگیر اسباب کشی ام و به ندرت وقت می کنم نت بیایم.از تمام دوستانی که حالم را می پرسندممنونم.

بعضی روزها شاید...

بعضي روزها وقتي كه از خواب بيدار مي شوم دلم ميخواهد با آن بلوز و شلوار خاكستري خوابم با موهاي ژوليده و وز كرده،با دمپايي هاي لنگه به لنگه بروم لب پنچره آشپزخانه ام كه رو به پشت بام يك ساختمان متروك است بايستم و تا مي توانم هوار بزنم.بعد يك پاكت سيگار وينستون لايت را بردارم و ان قدر بكشم كه تبديل شوم به يك دود كش سيار،آن وقت خودم را سبك كنم و بعد ميان دود سيگارم پرواز كنم و بروم هوا.تا مي توانم بالا بروم،ان قدر بالا كه بتوانم روي ابرها شناور شوم،دراز بكشم يا برقصم!شايد ساقه لوبياي سحر آميز جك را ببينم و از آن بالا بروم تا به قصرغول برسم و از آن بالا به تمام كساني كه پايين منتظرم هستند بخندم.

بعضي روزها دلم مي خواهد چمباتمه روي زمين جلوي تلويزيون بنشينم و كارتون سيندرلا را براي هزارمين بار ببينم،بعد چشمانم را ببندم و براي يك لحظه هم كه شده مجسم كنم كه سيندرلا هستم.سيندرلايي با چشمان درشت،موهايي طلايي و لباني قرمز،نه زني با چشماني از گريه پف كرده و كبود با لبهايي بي رنگ از شدت ضعف.بلند شوم كهنه گردگيري را بردارم.همه جا را تمیز کنم.صداي خواهران و زن پدر بدجنسم را بشنوم و دستوراتشان را مو به مو اجرا كنم.بعد بنشينم تا شب بشود.آن قدر گريه كنم تا فرشته مهربان قصه ها با عصاي جادويي اش بيايد.بادمجان پلاسيده داخل يخچالم را كالسكه كند،عروسك هاي بچه ام را اسب و شيشه مرباي هويج را كالسكه چي!بعد لباسم را با عصايش تبديل كند به يك لباس پفي يلان دارصورتي خيلي قشنگ كه سرشانه اش لخت است ونگين هاي درخشان دارد، كفشهاي سفيد پومايم هم بشود كفش بلور! آن وقت سوار كالسكه شوم و چهار نعل بروم پيش شاهزاده ام،اما حواسم را جمع مي كنم كه قبل از ساعت 12 براي هميشه با شاهزاده ام فرار كنم!چون شهر خيلي بزرگ است و پيدا كردن صاحب كفش بلور ديگر به اين آساني نيست.

دلم مي خواست هر چيزي باشم غير از ايني كه الان هستم.هر كجاي دنيا باشم غير از جايي كه الان ايستاده ام.مي دانم كجاي دنيا هستم،ولي نمي دانم كجاي زندگيم ايستادم.جغرافياي زندگيم را گم كرده ام.كاش ماژلان بود و كمكم مي كرد،شايد سرزميني جديد را در زندگيم کشف کرده ام.سرزميني كه برايم نا آشناست.قاره اي كه جز درد نام ديگري ندارد.چند وقت است سرگيجه دارم.فرقي نمي كند ايستاده باشم،نشسته يا خوابيده.حس ميكنم ميان زمين و آسمان معلقم.اصلن نمي توانم تكان بخورم.كاش مي توانستم حركت كنم.تكليفم مشخص ميشد،يا زميني مي شدم يا هوايي!اين طوري مرتب لق مي خورم.پا در هوایم!عين اين اسكلت هايي كه جلوي ماشين آويزان مي كنند.از زن همسايه طبقه پاييني مان كه مي گويند خيلي تجربه دارد پرسيدم،گفت: سرديتان شده.چاي نبات بخوريد،اما هر چه چاي و نبات مي خورم فايده ندارد.فقط تند و تند جايم در توالت است.كاش مي شد يك چيزهاي ديگري هم از مثانه ام پايين بيايد و برود پایین.ته آن چاه فاضلاب عمیق و دیگر بر نگردد...

بعضي روزها دلم مي خواهد از خواب كه بيدار مي شوم بنشينم و تا مي توانم صبح ناشتا آلبالوي با هسته بخورم.بعد دلم درد بگيرد.آن قدر دلم درد بگيرد كه درد روحم را فراموش كنم.از درد دل به خودم بپيچم و يادم برود در روحم چه زخم بزرگي وجود دارد.زخمي كه هرروز با حرفهاي جديدي كه مي شنوم عميق تر مي شود.بعضي روزها صبح كه از خواب بيدار مي شوم دلم ميخواهد فرار كنم،یا دستم را بگذارم توي يك كاسه آب گرم و بعد رگم را بزنم يا نه اصلن زندگي كنم و  منتظر معجزه باشم.کاش همین فردا چند تا لوبیا جلوی در خانه بکارم.شاید سحر آمیز از آب در بیایند.آن وقت من می توانم از ساقه اش بالا بروم ،در ابرها گم شوم و دیگر هیچ حرفی را نشنوم.وقتي مي گويم منتظر معجزه ام همه به من مي خندند.ولي من منتظر معجزه ام.منتظر پرواز با دود سيگارم.منتظر ماژلان،منتظر فرشته مهربان با عصاي جادويي.براي همين بادمجان هاي پلاسيده داخل يخجال را دور نريختم.خورشت بادمجان هم درست نکردم.شايد فرشته همين امشب بيايد.پس بهتر است كفش ها،عروسك بچه و شيشه مرباي هويج را دم دست بگذارم.دستمال گردگيري را بر مي دارم و در آينه به خودم نگاه مي كنم.موهايم هنوز قهوه اي  است و وز کرده، پلکهایم كبود و لبانم بيرنگ.چشمانم را مي بندم.تا شب چيزي نمانده.شاید...

پ.ن:این نوشته پیشکش دوست عزیزی که دردش را کلامی برای تسکین ندارم.

بعد نوشت:این پست هیچ ربطی به حال روحی من ندارد.من خوبم.وصف الحال یکی از بهترین دوستانم است.