حالا چه فرقی می کند؟
نمي خواهم به هيچ بهانه اي
عاشقانه دست تكان بدهم
چون
تا دو دقيقه ديگر
ماشيني در جاده اي دور له ام مي كند
آسفالت خوني خيابان
ومن كه حالا...
وتو كه حالا
آسفالت خوني خيابان را در آغوش مي گيري
حالا چه فرقي مي كند كه من در شعر شاعري ديوانه بمانم
و يا در انتظار مردي كه هيچ وقت عاشقش نشدم
باور كن من خيلي سال قبل در سرداب خانه اي قديمي مرده بودم
تا اينكه شاعري مرا زاييد
ودر پايان شعرش كشت
حالا چه فرق مي كند
دستم را كجا تكان دهم
پشت چراغ قرمز
در ايستگاه قطار
يا روي شيشه ماشين
من مرده ام
و دستمال مي كشد شتك هاي خون مرا
مردي كه هيچ وقت عاشقش نشدم
پ.ن : بلاخره تمام شد.اسباب كشي را مي گويم.براي من كه سالها بود تجربه اسباب كشي و جابه جايي نداشتم كمي سخت بود،ولي خب بلاخره آدم ياد مي گيرد كه با همه چيز خودش را سازگار كند.آپارتمان جديدم زيباست.دوستش دارم.حس خوبي به من مي دهد.البته خيلي با خانه ام در شیراز فرق دارد،اولين بار است كه دارم آپارتمان نشيني را تجربه مي كنم.فكر مي كردم سخت باشد ولي مي بينم چندان هم سخت نيست.شايد به خاطر آرامي ساختماني باشد كه در آن زندگي مي كنم.هنوز باور اينكه شيراز را ترك كرده ام سخت است.ولي مي دانم كه آرام آرام به زندگي جديد خو مي كنم.كارهاي زيادي براي انجام دادن دارم .آدمهاي زيادي را بايد ببينم و...
دلتنگ شيراز و دوستانم هستم،اما گاهي بايد براي رسيدن به خيلي چيزها بايد رفت و من هم ...