من و آن روزها...
در آستانه ی رسیدن 35 سالگی ام مادر آلبوم عکسهای قدیمی را برایم آورده است. سالها از زمانی که به آن عکسها نگاه کرده ام می گذرد.آن را ورق می زنم و به آن روزها نگاه می کنم. هر عکس برایم داستانی ست کوتاه یا بلند از روزهایی که امروز دیگر نیستند. من هستم با پستانکی در دهان که مادر می گوید تا 5 سالگی ام نتوانست آن را از دهانم بگیرد. من در آغوش مادرم می خندم.مادری که هنوز روزگار خطوط درهم و برهم بر چهره اش نقاشی نکرده بود. من نشسته بر شانه های پدر که هنوز هم آن شانه ها برایم امن ترین جای دنیاست.من سوار دوچرخه ی قرمزم که چقدر دوستش داشتم و جایزه معدل بیست دوم دبستانم بود. من کنار تخته سیاهی که پدر برایم خرید تا در و دیوارهای خانه از نوشته هایم آسوده باشند. من و عشق کودکانه ام به علی آقا، نجار سر کوچه مان که متفاوت ترین نجار دنیا بود و برایم الیورتویست را آورد که بخوانم.من با موهای شلال خرمایی که مادر همیشه برایم دم اسبی می بست. با لباس صورتی یلان دار که خالخالی های سفید داشت. یادش بخیر آن را می پوشیدم و سوار دوچرخه ام هی از جلو مغازه ی علی آقا رد می شدم.یکبار که گفت خانوم خوشکله چه لباس قشنگی تا عرش سیر کردم و آن شب تا صبح خودم را در لباس عروسی کنار علی آقا خواب دیدم. چند ماه بعد هم که عروسی کرد دو روزتب کردم. من و دندانهای فاصله دار که بعدها دکتر ارشدی آن فاصله ها را پر کرد. من و حسادت های کودکانه به فرانک. من و زنگ انشا...سرود مدرسه...نمایش دهه ی فجر و...من و آن روزها...آن روزهایی که آرام امروز نبودم.نمی دانستم دنیا برایم چه خوابها دیده است.آن روزها که کنار برادرهام شیطنت ها می کردیم و از ته دل می خندیدم و هیچ چیز در سرمان نبود مگر کشیدن نقشه ای جدید و هیجان انگیز که مادر را جان به سر کند. آن روزها نمی دانستم قرار است این همه اتفاق در زندگی ام بیفتد و زیر و رو کند همه چیز را. نمی دانستم که شاهزاده ی رویاهایم با اسب سفید در 19 سالگی ام می آید و در 32 سالگی ام می رود و پشیمانم می کند از اینکه کفش بلورم را پشت در خانه اش جا گذاشتم. نمی دانستم قرار است پسری داشته باشم که عاشقانه لحظه هایم را با او نفس بکشم.نمی دانستم قرار است وبلاگ نویس شوم و یک روز در در یکی از گشت و گذارهایم....نمی دانستم که قرار است خیلی ها بیایند و خیلی ها بروند. جنگ شود و خیلی از سالها را با صدای آژیر قرمزوموشک بگذرانم. پدر برود و با زانوی سوراخ شده از ترکش برگردد.از ته دل می خندیدم. می رقصیدم و تمام غمم این بود که نمره ی دیکته ام از فرانک بیشتر شود تا ظهر دوباره مجبور نشوم روی دیوارها با گچ سفید بنویسم: فرانک خر است.آن روزها خیلی چیزها را نمی دانستم جز یک چیز.می دانستم که می خواهم برای همه ی عمرم قصه بنویسم. نوشتم و خواهم نوشت.در آستانه ی 35 سالگی ام به عکسهای قدیمی نگاه می کنم.مادر می گوید از طرف من و پدرت. پسرم با ذوق نگاه می کند و می خندد.دیدن مادرش در لباس خالخالی سوار برآن دوچرخه ی قرمز برایش خیلی جذاب است. مادر را می بوسم.بهترین مادر دنیا همیشه غافلگیرم می کند.
