گذاری نو...

گاهی یک اتفاقی در تو می افتد.در یک لحظه ی خاص و اغلب زمانی ست که انتظارش را نداری.نمی دانم چرا همیشه زمانی که منتظر هیچ چیز نیستیم همه چیز اتفاق می افتد.یک چیزی درون تو تکان می خورد، یک احساس نیاز بزرگ به عوض شدن، به تغییر، به خراب کردن تمام چیزهایی که تا امروز باورت بوده اند و حالا باید عوض شوند. من این جا ایستاده ام. روی خرابه های باورهای گذشته ام ، روی خرابه های آرام 36 سال پیش و اکنون. با خودم فکر می کنم این باورها و آرام جدید را چگونه باید بسازم جوری که دیگر مجبور به عوض کردنشان نباشم. این مرحله ی گذار یک بار دیگر هم برایم اتفاق افتاد. شش سال پیش بعد از آن افسردگی وحشتناک که زندگی ام را زیر و رو کرد و فرزندش به پشت سر نگاه نکن بود و حالا نمی دانم فرزندی که این بار قرار است زاده شود چه نام می گیرد.

این روزها اصلن خودم را دوست ندارم و می دانم این خیلی بد است که آدم خودش را دوست نداشته باشد.بابت بالفعل شدن یک بالقوه هایی از دست خودم عصبانی ام و فکر می کنم آن ها دیوانگی هایی بود که نباید مرتکب می شدم. من آدم اهل دیوانگی هستم، درست! اما بعضی دیوانگی ها به قول هدایت می شود همان زخمهایی که آهسته و در انزوا روحت را می خورد و می تراشد و آن وقت تو می مانی و این زخمهای دلمه زده که هر از گاهی سر باز می کند و کثافاتش می ریزد به همه جای روحت. فکر می کنم خیلی جاها قدر خودم را ندانستم که این هرگز تکرار نخواهد شد. یک آدمهایی هرگز نباید درب زندگی ام را دق الباب می کردند و کردند و من در را به رویشان باز کردم، درحالیکه باید تا همیشه پشت در می ماندند،ولی حالا در این روزهای عجیب گذار تمام آنهایی که دیگر نباید باشند،نیستند و معدودند آنهایی که باید باشند و همیشه هم خواهند ماند. ماندنی ها ماندنی اند و رفتنی ها رفتنی که این قانونی ست اجتناب ناپذیر. خیلی ها را فکر می کردم دوست دارم و امروز می بینم هرگز دوستشان نداشته ام و خیلی ها را که فکر نمی کردم امروز می بینم چقدر دوستشان داشته ام. همه چیز و همه چیز و همه چیز برایم زیر و رو شده است،حتا معنای بسیاری از مفاهیم از جمله عشق.

با تمام این بالا و پایین ها از روزی که با خانواده زندگی می کنم آرامشی که سال 89 و90( اگر قدرتی می داشتم این دو سال را از زندگی ام پاک می کردم) از زندگی ام رفته بود دوباره باز گشته است.حالا وقتی کنار مادرم می نشینم و خودم را به دست نوازش های مادرانه اش می سپارم، یا با پدرم حرف می زنم می بینم چقدر در این سالها از آن ها دور  بودم و نمی دیدمشان و با خودم فکر می کنم در این سالها چقدر آدم بود که نباید می دیدم و دیدم و آنهایی که باید بودند و می دیدم را ندیدم.

می خوانم، می نویسم، می بینم، می رقصم، والیبال بازی می کنم، رنگ موهایم را عوض می کنم، با پسرم اسم فامیل و تخته نرد بازی می کنم، به کافه ی برادرم می روم و ساعت ها با آدمهای معمولی حرف می زنم، به رستوران ایتالیایی می روم و در حالیکه با چنگالم پاستاها را زیر و رو می کنم یک چیزی درونم تکان می خورد. ساعت ها در اتاق دنج و تاریکم فکر می کنم و هر لحظه چیزی نو در وجودم کشف می کنم.آجر به آجر باورهایم و خودم را می سازم. به گذشته سرک می کشم و یک چیزهایی که خاک گرفته است را غبارروبی می کنم و دوباره حس می کنم زنده ام، نفس می کشم و حس می کنم زندگی با همه ی پوچی اش در من جریان دارد و به قول فروغ از آن لبریز می شوم.

و من ققنوس وار از خاکسترم زاده می شوم...

هنوز نام ندارد...

 

آدم کابوس هایش را هم مثل شهر و کشورش می تواند عوض کند.فرقی نمی کند مقصدت کجا باشد یا سوار کدام قطار شوی، چمدان کابوس هایت همیشه مالامال و همراهت است، به همین خاطرمن یک روز  وقتی که از دیدن کابوس های مکرر خسته شده بودم تصمیم گرفتم که شهرم را عوض کنم و با خودم فکر کردم با این تغییر حتمن کابوس هایم هم عوض خواهند شد. اصولن کابوس های من تمام ناشدنی اند و اصولن هم تمایلی به تمام شدنشان نداشتم. چون کابوسهایم جزیی از من هستند که نمی توانم بدون آن ها زندگی کنم و آن ها هم نمی توانند بدون من زندگی کنند و زندگی مان بسته به هم است. برای همین هر دو سه سال یک بار باید محل زندگی ام را عوض کنم. از قدیم همیشه هجرت کردن اساس تغییرات بزرگ بوده است. من هم احساس کردم زمان هجرتم فرا رسیده است، اما این بار زمان آن خیلی زودتر رسیده بود. یک سال بود که مدام یک کابوس را می دیدم و عوض هم نمی شد. تقریبن هر شب خواب می دیدم که در شهری هستم در هزار سال قبل که مورد هجوم یک قبیله ی وحشی ناشناخته قرار گرفته است. مردم همه فرار می کردند و من هم می خواستم فرار کنم، ولی نمی توانستم.ایستاده بودم سر جایم و هر چه سعی می کردم از جایم تکان بخورم نمی شد. هر چه فریاد می زدم صدایی از گلویم در نمی آمد.همه فرار می کردند و من نمی توانستم تا اینکه یکی از وحشی ها به من می رسید و شمشیرش را تا دسته توی پشتم فرو می کرد. آن وقت عرق کرده و نفس زنان از خواب می پریدم. یک سال بود که تقریبن هر شب این کابوس تکرار می شد و من واقعن دیگر خسته شده بودم و دلم کابوسی جدید می خواست. تا اینکه یک روز فهمیدم زمان رفتن رسیده است و از لحظه ایکه این تصمیم را گرفتم کمی آرامش پیدا کردم.انتخاب شهری که می خواستم به آن نقل مکان کنم کار سختی بود، باید سراغ شهری می رفتم که کابوس پرور باشد. مسلمن یک شهر کوچک و آرام ساحلی کنار دریا نمی تواند مکان مناسبی برای کابوس دیدن باشد. باید جایی را انتخاب می کردم که در آن آرامش کمتری داشته باشم. سراغ نقشه ی جغرافیای کشورم رفتم و شهرها را زیر و رو کردم.سراغ شهرهای شمالی که اصلن نرفتم. رخوت و شرجی شهرهای شمالی باعث می شود همین که سرت را روی بالش بگذاری به یک خواب عمیق بروی و دیگر فرصتی برای کابوس دیدن نمی ماند. شهرهای جنوبی گزینه های بدی نبودند ولی یک مشکل اساسی وجود داشت و آن این بود که من تحمل گرمای شدید و سخت را ندارم و گرما کلافه ام می کند، البته حسنش این است که این کلافگی باعث می شود آن عدم آرامشی را که لازمه ی کابوس دیدن است را داشته باشم، ولی می توانست به پوست صورتم هم که خیلی برایم مهم است و من سعی زیادی در مراقبت و شاداب ماندن آن می کنم لطمه بزند. شرق و غرب را هم زیر و رو کردم و با خودم شرایط زندگی در آن جاها را مجسم کردم. باید جایی می رفتم که خیلی بزرگ باشد. شهرهای کوچک به درد کابوس دیدن نمی خورند. کمی فکر کردم و وقتی دیدم نمی توانم به نتیجه برسم تصمیم گرفتم که بین شهرهایی که فکر می کنم مناسب هستند قرعه کشی کنم. به این ترتیب در آن روز من در حالیکه در اتاق کوچکم واقع در پانسیونی در مرکز شهر روی تختم نشسته بودم و بلوز و شلوار خاکستری با جوراب مشکی تنم بود و موهایم را با کش پشت سرم بسته بودم شهری که قرار بود بعد از آن جا در آن زندگی کنم را انتخاب کردم. اسمها را نوشتم و تا کردم. آن ها را توی یک ظرف ریختم و تکان دادم و یکی را انتخاب کردم.ضربان قلبم تندتر شد و از هیجان کف دستهایم عرق کرده بودند. کاغذ را باز کردم. قرعه به نام شهری بزرگ و مرکزی افتاد. نفس راحتی کشیدم.تا حالا به آن شهر سفر نکرده بودم ولی چیزهایی درباره ی آن شنیده بودم. یکی از دوستانم که پارسال به آن جا سفر کرده بود تعریف می کرد که در سفر کوتاهش به آن جا به تعداد موهای سرش آدم ها و چیزهای عجیب و غریب دیده است. می گفت حتا لباس مردم آن جا هم با شهرهای دیگر فرق دارد. فکر کردم خیلی خوش شانسم که قرعه به نام این شهر افتاد. من تصمیم ام را در آن روز گرفته بودم و حالا باید عملی اش می کردم. اول باید سراغ آن دوستم که به آن شهر سفر کرده بود می رفتم و یک اطلاعات مفصل  از او می گرفتم. بلند شدم و لباسم را عوض کردم و از اتاقم بیرون آمدم.باید خیلی کارها می کردم. بیرون چند نفر نشسته بودند و تلویزیون هم روشن بود. روز در پانسیون ها خیلی زود شروع می شود. به مدیر پانسیون اطلاع دادم که بزودی اتاقم را تخلیه می کنم. از وقتی خودم را شناخته ام همیشه در پانسیون زندگی کرده ام. من هرگز نمی توانم در خانه زندگی کنم چون بخاطر کابوس هایم مدام باید شهرم را عوض کنم و پانسیون برای من از هر جای دیگری برای اقامت راحت تر است. بگذریم که قوانین احمقانه اش آدم را کلافه می کند ولی برای آدم خانه به دوشی مثل من از هر جهت مناسب است. صاحب پانسیون به من گفت که طبق قوانین باید اجاره ی یک ماه را بپردازم و من به او اطمینان دادم که از قوانین به خوبی اطلاع دارم. صبحانه ی مفصلی خوردم. به دوستم تلفن کردم و از پانسیون بیرون زدم...

 

پ.ن۱: بخشی از داستانی که مشغول نوشتنش هستم.

پ.ن۲:این روزها دوباره دارم راجع به هدایت می خوانم.هر چه کتاب هدایت شناسی و نامه ها و گفته های این و آن راجع به هدایت است را زیر و رو کرده ام.بی شک هدایت بزرگ است.خیلی بزرگ.آن رجاله هایی که او را دزد می دانند یا ارزش ادبی اش را می خواهند زیر سوال ببرند یک مشت احمق بیشتر نیستند.خودکشی اش هم کار بسیار بسیار درستی بود و به هیچ کس هم ربطی ندارد.هر که نا امید می شود کتابهایش را نخواند...

پ.ن۳:ممنون که علیرغم بستن نظراتم مرا می خوانید و ایمیل می دهید.