یک تک گویی کاملن بداهه
سپيده صبح كه از پشت پرده هاي خانه ام مي زند نقطه پايان داستانم را مي گذارم.احساس بسیار خوبي دارم.چند لحظه به مونيتور لپ تاپم چشم مي دوزم.يك داستان ديگر متولد شد و شخصيت هايي كه تا ابد با من مي مانند.ماوس را حركت مي دهم و به صفحه اول مي رسم.بالاي صفحه مي نويسم:دو زن زيبا.اسمش را دوست دارم.پيشنهاد محمد كشاورز عزيز بود.اسم داستاني كه امسال قرار است دوباره ميان سيل انبوه داستانهاي مسابقه ای قرار گيرد و داوري شود كه اسم نويسنده ي محبوبم را به دنبال مي كشد.نويسنده اي كه هميشه تحسينش كردم.نه تنها بخاطر بوف كورش كه بي نظير است بلکه بخاطر داش آكل و زني كه مردش را گم كرد و توپ مرواري، بخاطر شجاعت انديشه و انسانيتش كه كم نظير است.
از روي مبل بلند مي شوم و كنار پنجره مي روم و به بيرون نگاه مي كنم.حياط خلوت پشت خانه ام هيچ منظره خاصي ندارد ولي از آن جا به آسمان كه نگاه مي كني خيلي بلند به نظر مي رسد.انگار آسمان دور دور است.خيلي بالا.به آن بالا چشم مي دوزم و لبخندش را احساس مي كنم.به من اطمينان مي دهد كه مثل هميشه هوايم را دارد.بوي پاييز را پيشاپيش حس مي كنم. يك لحظه دلتنگ شيراز و باغ ارم و حافظيه مي شوم.شك ندارم كه شيراز زيباترين پاييز را دارد.تمام فكرم به نوشتن آن چه است كه پيش رو دارم.يادم است سالها پيش جايي خواندم كه گلشيري گفته بود پاييز و زمستان فصل نوشتن است و بهار و تابستان فصل خواندن و ديدن.احساس مي كنم پر از نوشتنم.نوشتن كتابي ديگر شخصيت هايي جديد،تجربه هايي نو و....دلم نوشتن يك رمان مي خواهد. رماني كه در آن از آدمها بنويسم.از پيچيدگيها و روابطشان،از بدي ها و خوبيهاشان،از اينكه هر انساني درونش فرشته اي دارد و ديوي و امان از آن لحظه كه ديو درون آدمها بيدار شود.مي خواهم تمام اين ها را بنويسم. از خود زندگي با همه تلخي ها و شيريني ها و غير منتظره هايي كه براي ما دارد. ديشب پشت تلفن به فرشته توانگر گفتم اين نوشتن و ادبيات است كه براي ما ماندنيست و نه هيچ چيز ديگر و او چه قدر این را می فهمد چرا که خودش نیز زندگیش را وقف نوشتن کرده است.
پاييز امسال مي خواهم در كنار نوشتن فلسفه بخوانم.مدتهاست كه احساس مي كنم شايد فلسفه بتواند جواب خيلي از چرايي هايم را به من بدهد و از همه مهمتر بخشي از احساساتم را تعديل كند.آگاهانه تصميم گرفتم بخشي از احساساتم را بخشكانم.آن بخشي را كه هميشه به من لطمه زده است.ديگرنمي خواهم لطمه بخورم.سالها پيش مقاله اي از نيما يوشيج خواندم كه در آن نوشته بود:نويسنده و شاعر بايد حواسش باشد كه احساساتش را كجا خرج كند.زمان خیلی زود می گذرد.ترجيح مي دهم از اين به بعد وقتم صرف انديشه و قلمم شود.
آمدن مهر را دوست دارم.چرا كه تمام كودكي ام را برايم زنده مي كند.پاييز در راه است و من چقدر صفحه سفيد براي سياه كردن دارم.
پ.ن:براي تك تك خوانندگانم احترام قائلم ولي براي بستن نظرات دلايل خاص خودم را دارم.از اين به بعد در وبلاگم بيشتر يادداشت هاي شخصي ام را خواهم نوشت.همان كاري كه سالها پيش قبل از آمدن رايانه و اينترنت در دفترهاي سفيد مي كرديم.اين جا مي نويسم تا سالها بعد به آن نگاه كنم و به ياد بياورم حال و هواي اين روزهايم را و روزهايي كه در پيش دارم.مسلمن نظرات پست هايي كه جنبه شخصي ندارند را باز خواهم گذاشت.