نور زمستانی
صحبت كردن با يكديگر بسيار سخت است. هر دوي ما كمرو هستيم و من هم خيلي راحت به كنايه زدن مي افتم. اين است كه برايت نامه مي نويسم. چيز مهمي را مي خواهم به تو بگويم. تابستان گذشته يادت هست وقتي هر دو دستم اگزما داشت؟ يك روز عصر در كليسا بوديم و گل هاي محراب را تزئين مي كرديم. قرار بود مراسم تنفيذ برگزار شود. يادت هست چه ساعات مشقت باري را مي گذراندم؟ هر دو دستم باندپيچي شده بود و خارش داشت؛ طوري كه نمي توانستم بخوابم. پوستم ورم كرده بود و كف دست هايم عين زخم باز بود. آنجا ايستاده بوديم و سرگرم گل هاي مينا و گندم يا هر چه اسمشان هست بوديم. حسابي آزرده بودم. ناگهان احساس خشمي نسبت به تو پيدا كردم. درباره ي تأثير دعا پرسيدم. پاسخ تو مثبت بود. با زشتي از تو پرسيدم: آيا براي دست هايم دعا كرده اي؟ گفتي: نه! چون به ياد اين موضوع نبوده اي. بدجور احساساتي شدم! پيشنهاد كردم كه گه گاه برايم دعا كني. عجيب بود اما موافقت كردي. اين كار ِ تو بيشتر ديوانه ام كرد. پانسمان ها را پاره كردم. حتما يادت هست. زخم هاي باز تأثير ناخوشايندي روي تو گذاشت. نمي توانستي دعا كني چون اين وضعيت واقعا منزجر كننده بود. حال، پس از آن اتفاق تو را درك مي كنم. اما تو هرگز دركم نكردي. مدتي بود كه داشتيم با هم زندگي مي كرديم. دو سالي مي شد. اين با هم بودن، سرمايه ي كوچكي بود. محبت هاي متقابلمان براي مسلط شدن بر اين رابطه ي عاري از عشق. نوازش هاي ما و در تلاش هاي خام-دستانه مان براي مسلط شدن بر اين رابطه. وقتي اگزما به پوست سر و پيشاني سرايت كرد متوجه شدم داري از من دوري مي كني. مرا ناخوشايند يافتي هر چند نمي خواستي مرا برنجاني. بعد بيماري به دست ها و پاهايم سرايت كرد و رابطه مان خاتمه يافت. برايم ضربه ي هولناكي بود. تنش دردناكي در اعصابم. ما يكديگر را دوست نداشتيم. واقعيتي كه ديگر نمي توانستيم از آن بگريزيم يا برآن چشم فرو بنديم. توماس! هرگز به عقيده ي تو ايمان نداشتم. هيچ گاه به عذابِ وسوسه ي مذهبي دچار نشده ام. خانواده ي من غير مسيحي بودند اما سرشار از مهرباني و گرما. با هم بودن و لذت بردن. خدا و مسيح جز به صورت خيالاتي مبهم برايم وجود خارجي نداشتند. وقتي خواستم با ايمانت آشنا شوم به نظرم چيز گنگي آمد و به طرز بي رحمانه اي لبريز از احساسات بدوي آدمي بود. به ويژه يك مورد را نمي توانستم درك كنم؛ بي تفاوتي عجيب در برابر انجيل ها و عيسا مسيح. حالا بگذار از يك نوع دعا كردن عجيب برايت حرف بزنم اگر سر حال باشي. البته شخصا اعتقادي به ارتباط از راه دور ندارم. زندگي به اندازه ي كافي پيچيده است. عقل سليم ما به اندازه ي كافي از مهملات روانشناسي و زيست شناسي انباشته شده است. يادت هست چطور مي خواستي براي دست هاي من دعا كني اما با اين انزجار ضربه ي خاموشي به تو وارد آمده بود. هر چند كه بعدا انكار كردي. هنوز ديوانه وار مي خواستم خشمگينت سازم. ... نمي توانستي برايم دعا كني. خود به تنهايي اين كار را كردم:
خدايا چرا مرا اينقدر تلخ، هراسان و ناراضي آفريدي؟ چقدر تلخ، چقدر هراسان؟ چرا بايد بفهمم كه اينقدر رنجورم. چرا در جهنّمي از بي عاطفگي قرار دارم. اگر در رنج كشيدنم هدفي است به من بگو. آنوقت بي هيچ شكايتي دردم را تحمّل خواهم كرد. من قوي هستم. تو جسما و روحا قدرت وحشتناكي به من دادي اما هدفي عطايم نكردي تا با قدرتم انجام دهم. معنايي به زندگي ام ببخش آنوقت بنده تو خواهم شد.
پاييز امسال دريافتم دعايم مستجاب شده است. براي روشن شدن ذهنم دعا كردم و موفق شدم. دريافته ام كه دوستت دارم. دعا كردم قدرتم را بتوانم براي تكليف خاصي به كار ببندم و به آن نيز رسيدم. آن تكليف، تو هستي. چنين انكاري مي تواند از مخيله ي يك معلم مدرسه بگذرد، در غروبي تيره و دلگير ]كه[ صداي آشناي زنگ تلفني هم به گوش نمي رسد. به هر حال از جان و دل سپاسگزارم كه سبب عشقم نسبت به تو شد. نمي دانم بايد چه كار كنم. اينقدر درمانده شدم كه حتا به فكر دعاي ديگري هم افتاده ام اما هنوز قدري از عزّت نفس و نجابت در من باقي مانده است.
توماس! عزيزترينم نامه بسيار طولاني شده اما اكنون چيزي را نوشته ام كه جرأت گفتنش را ندارم -حتا آن زمان كه در آغوشم هستي- دوستت دارم و براي تو زندگي مي كنم. مرا درياب و از آنِ خود كن. در زير غرور بيهوده ي من و در حال و هواي وابستگي، من فقط يك آرزو دارم كه بتوانم براي كس ديگري زندگي كنم. شايد همه اش يك اشتباه وحشتناك باشد. وقتي به تو مي انديشم نمي فهمم چنين امري چگونه قرار است اتفاق بيافتد. شايد همه اش يك اشتباه باشد. عزيزترينم به من بگو كه اشتباه نيست.
پی نوشت: این نامه ای ست که در (فیلم نور زمستانی ساخته ی اینگمار برگمان ) مارتا برای کشیش توماس می نویسد. نور زمستانی فیلم شماره یک من از کارگردان شماره یک من است و این نامه شاهکاری درخشان. باید برگمان دید/ فلوبر خواند/ موزیک راک گوش داد شاید که رستگار شویم...
