فرنگستون

عمو فرج وقتي خبر دار شد نوه ی رفیق یار و غارش به زودي براي كار و ادامه تحصيل به انگلیس خواهد رفت، پيغام داد:بهش بگين اگه آب خوردن دستشه بزاره زمين و بياد پيش من.

عمو فرج هشتاد ساله در واقع به نوعي ريش سفيد و بزرگتر فاميل و آشنا محسوب مي شد،که وقت و بی وقت عادت داشت دیگران را از نصایحش بهره مند کند.منصور جوانك عازم فرنگ نفس نفس زنان خودش را به فرج رساند:

-سلام.عمو پيغام داده بودي زود بيام  خدمتتون.

-آره .خبر دار شدم ميخواي بري خارجه

- بله عمو به زودي دارم ميرم. اون جا هم كار ميكنم، هم درس ميخونم.خسته شدم از این جا.اين مملکت ديگه چيزي براي من نداره.

- اولن این جوری راجع به خاکت حرف نزن.دومن رفتنش كه عيبي نداره.اما خوب چشم و گوشتو باز كن و به حرفاي من گوش كن.تو اون ولايت حرومزاده هايي هستن كه يه ننه دارن و پنجاه تا بابا.بايد بدوني كه مردمون اونجا سواي ماها هستن.ميخوام پيش از راهي شدن نصيحتت كنم.ميدوني كه من و خدابيامرز جدت دوتا جون تو يه قالب بوديم.جفتمون زمون جنگ عمان فراري بوديم.يعني 5 سال تو نظام بوديم، بعد جنگ عمان که شد و اون پهلوی خدانشناس آدم فرستاد کمک عربا فرار كرديم و چه روزايي كه با هم نداشتيم.اي...يادش بخير.بگذريم بابام جان ...زندگي تو ولايت اون اجنبي هاي از خدا بيخبر راه و چاه داره.الكي نيست.اول و مهمتر از همه اينكه اون جا مثل اينجا نيست كه هر وقت دست به آب داشتي، كنار ديواري، جايي، شلوارتو بكشي پايين و خودتو خلاص كني.ممد پسر احترام سادات و كه ميشناسي؟

-بله عمو، دورادور مي شناسم.

-ها...ممد بخت برگشته يه بار اونجا وسط خيابون دست به آبش ميگيره.ميره ميگرده يه گوشه ي خلوت پيدا ميكنه و كنار يه ديواري شلوارشو ميكشه پايين.وسطاي كار بوده كه يهو با صداي فحش يه پيرسگ فرنگي كه سگ گنده و نجسشم تو بغلش بوده، مثل فنر از جا ميپره.ضعيفه بي پدر و مادر شروع ميكنه سر و صدا و مردم و جمع ميكنه.آجان و امنيه خبر دار ميكنن.ممد بدبخت شاش بند ميشه وبا همون وضع ميبرنش كلونتري.حالا فكرشو بكن درد شاش بند شدن از يه طرف، ميون اين جماعت زبون نفهم و از خدا بيخبر گير افتادن هم يه طرف.خلاصه نشون به اين نشون كه براي يه دست به آب ساده كه ما تو ولايت خودمون وسط چهارراه هم ميتونيم بكنيم ممد و 2 ماه ميندازن زندون بي پدر و مادرا.وقتي برگشت احترام سادات بي نوا تا چند ماه دوا و درمونش مي كرد ولي بازم پسره ديگه آدم نشد كه نشد.حالا بذار حكايت محسن پسر مش جواد رو برات بگم،گوشت با منه که؟

- بله عمو.بفرماييد...

-ميدوني كه مش جواد خدابيامرز براي خودش برو بيايي داشت.چهار دهنه مغازه وسط شهر كه بزازيش كرده بود.خلاصه محسن چشم و چراغ مش جواد بود چون بعد 5 تا دختر اومده بود.مش جواد محسن و فرستاد خارجه كه دكتر قلب بشه.محسن خدايي پسر سر براهي بود.نماز و روزش قضا نمي شد.هر كي ميديدش حظ مي كرد.وقتي رفت فرنگ هم سرش به كار و درسش بود، اما بابام جان مگه اين بي ناموساي فرنگي ميذارن؟محسن سر به راه اونجا چشمش افتاد به يكي از اين پتياره هاي مو زرد فرنگي.اونا هم مثل دختراي نجيب ما که نیستن.صاحاب درست و حسابي ندارن.زير بته عمل ميان و بزرگ ميشن.خلاصه ضعيفه اون قدر براي محسن قر و اطوار مياد كه پسره ي بدبخت يه دل نه صد دل عاشقش ميشه و بي خبر از مش جواد ميگيرتش.ميگفتن زنيكه عاشق سگ بوده و خونه ي محسن بدبخت شده بوده سگ دونی،حتا شبا تو رختخوابشونم میومدن و زنه این قدر که هوای سگاشو داشته محل محسن نمیکرده.هر چي بدبخت می گفته من اين جا نماز ميخونم، مگه محل ميذاشته؟سگا تو خونش وول مي خوردن.محسن هم كه ميبينه ايجوري معصيت داره براي اينكه بار گناهش سنگين تر نشه نمازو ميذاره كنار و با خودش ميگه بعد مردنش وصيت ميكنه براش نماز و روزه هاشو بخرن.خلاصه يه روز كه خونشون مهموني بوده و همه ي بي ناموساي فرنگي جمع بودن، محسن ميبينه زنيكه داره به يه مرتيكه اي نگاه ميكنه و نيشش بازه.خون خونش و ميخوره و دندون رو جيگر ميذاره كه به خير بگذره.همشونم حرومي خورده بودن و هوش و حواس نداشتن.يه ساعت بعد محسن ميبينه زنه غيبش زده، اين ورو بگرد، اون ورو بگرد، ميره تو آشپزخونه پناه بر خدا ميبينه يارو داره زنشو ماچ ميكنه.حمله ميكنه طرفشون.ميزنه تو گوش زنه و میخواسته خفش کنه که چشمت روز بد نبينه کافرای از خدا بیخبر ميريزن سر محسن به كتك زدنش.له و لوردش ميكنن.بعدشم مثل همون ممد بدبخت زنگ ميزنن امنيه هاشون كه اونا هم از بي ناموسي دست كمي از خودشون ندارن.بدبخت و ميبرن.زنه به جرم خشونت از محسن شكايت ميكنه.محسن و جريمه ميكنن و دارو ندارش و ميگيرن و ميدن به ضعيفه.اونم یه تيپا ميزنه در كون بدبخت و پرتش ميكنه بيرون.خلاصه بعد يه سال محسن عوض دكتر شدن دست از پا درازتر سرشكسته برميگرده.مش جواد از غصه محسن دق كرد.باز خدارو شكر كه مغازه بزازي براش از باباش موند كه بيكار نباشه.خلاصه اون جا حواست به اين مو زردا و چشم زاغاي فرنگي باشه.

-حواسم هست عمو.ممنون از نصيحتاتون.حالا اجازه مرخصي ميفرماييد؟

- صبر كن بابام جان.الان تمومه.شاید با خودت بگی عمو که فرنگ نرفته،اینارو از کجا میدونه؟ای بابام جان اگه نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم.اونجا حواست باشه يه وقت تو خيابون تف نكني.آجيلي چيزي ميخوري پوستشو تو خيابون نريزي.جلال پسر شمسي رو به همين خاطر انداختن زندون.

- ميدونم عمو.همه اينارو ميدونم.اون جا قانون داره.مثل این جا نیست که...

عمو فرج با شنيدن اين حرف بر آشفت.رگ گردنش زد بيرون و هوار کشید:

-قانون داره؟تو به اين كارا ميگي قانون.هنوز نرفتي بي ناموس شدي؟گيريم آدم دست به آبش بگيره.مستراحم اون دور و بر نباشه.بايد بريزه تو خودش؟زنت بره يه مرتيكه گردن كلفت و ماچ كنه قانونه؟آجيل ميخوري پوستشو بايد بريزي تو جيبت؟مگه اونا سوپور ندارن خیابوناشونو جارو کنه؟تف تو دهنت بياد بايد بخوريش؟بهتر كه جدت مرد و اين روزو نديد.هنوز نرفتي آب و خاك ورسم و رسومتو از ياد بردي؟حيف اين همه كه نصيحتت كردم.به ديوار كرده بودم ترك برمي داشت.يه غيرتي از خودش نشون ميداد.پاشو از جلوي چشمم بلند شو برو ميون اجنبي ها هر غلطي دلت ميخواد بكن.عاقبتت صد پله از محسن و ممد و جلال بدتر میشه.پاشو گمشو...

پ.ن۱:حرفهای عنوان شده در این نوشته صرفن نظرات شخصی عمو فرج است و آرام روانشاد هیچ گونه مسئولیتی در قبال آن ندارد.

پ.ن۲ :۱اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدی و روز شیراز گرامی باد.

 

گاهی نوشتن برایم سخت می شود.مخصوصن وقتی می خواهم برای کسانی بنویسم که جایگاه خاصی در قلب و روحم دارند.امروز هم از همان روزهاست.روزی که کلمات یاریم نمی کنند.پس اگر آن چه که می نویسم حق مطلب را ادا نمی کند به قلب پاک و معصومت مرا ببخش.می دانم که از مادرت توقع داری زیباترین ها را برایت بنویسد ولی باور کن نویسنده ها هم گاهی نمی توانند بنویسند و کلمه کم می آورند.

دیشب مرا بوسیدی و گفتی :(مامان من واقعن خوشبختم.خوشبخت ترین بچه ی دنیا) پسرکم شاید ندانی با این جمله ات چه احساسی به مادرت دادی.باور کن خستگی خیلی از روزهای سخت از تنم در رفت.نمی دانی که تا نیمه شب  چقدر با خدا حرف زدم و شکرش گفتم برای اینکه به من قدرت  و توان این را داد تا مادری برایت باشم که به تو احساس خوشبختی و آرامش دهد.

پسرم:هر روز روز تولد توست اگر واقعن تصمیم بگیری آن را به نفع خودت تغییر دهی.تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی آمدنت را.هر روز روز تولد توست.روز تو...روز ما...تاریخ تولد تنها برای یاد آوری حضور پر ارزش توست.از خدا می خواهم به من این فرصت را دهد که شاهد تک تک روزهای بالیدنت باشم.آرمانم نهایت اطمینان را داشته باش که تا روزی که در این دنیا نفس می کشم همیشه کنارت خواهم ماند.هرگز قلبت نلرزد و از هیچ چیز نترس.ایمان داشته باش که مادرت تحت هیچ شرایطی تنهایت نخواهد گذاشت.پس تا می توانی شادمانه و با عشق زندگی کن.روز تولدت را تبریک می گویم و شادی و آرامش و حضور پر مهر خداوند را در تمام لحظاتت برایت آرزو می کنم.تولدت مبارک پسرم.

 

جانی...جانی...ویرجینیا

- سلامتي

و تلخي تيز عرق چهره ي ورم كرده اش را در هم ريخت.نگاهش كرد و پرسيد:

-بازم؟

بهمن مکانیک دور دهانش را ليسيد، تابي به سبيلش داد و گفت:

-دمت گرم.بازم.

شب بود و چه شب سرد و بغ كرده اي.باران نم نم ميباريد.همه توي دكه ي آقا نصرت دور هم جمع شده بودند.بوي تند خيارشور با سماجت پره هاي بيني را مي آزرد.نشسته  بودند دورميز مستطيلي و استكان پشت استكان مي زدند و گاهي هم زير چشمي نگاهي به تازه وارد مي كردند كه بد جوري در خودش فرو رفته بود.تقريبن يكساعت پيش با موهاي خيس و باراني بلند  وارد دكه شده بود.چيزي كه در وهله اول در آن غريبه توجه همه ي آن ها را جلب كرده بود عينك لوزي شكلش بود.حسن خياط رو كرده بود به بقيه و گفته بود:

-اين ديگر چه صيغه ايه.عينك يا گرده يا مربع يا مستطيل.اين يارو چرا عينكش لوزيه؟

 مستقيم آمده بود سر ميز.قوز كرده و گفته بود:

-نصرت آقا ناكوك  ناكوكم، زود بيار برام.میخوام این زندگی کوفتی رو از یاد ببرم.

بعد سيگاري آتش زده و دود آبي اش را حلقه حلقه از دهان و دماغش بيرون داده بود.همه متعجب بودند كه دكه آن ها را از كجا پيدا كرده و نصرت آقا را از كجا مي شناسد.به سر و وضعش نمي خورد مال آن دور و بر ها باشد.حتمن کسی نشانی آن دکه ی پرت آقا نصرت را به او داده بود.آن شب زيور هم  مهمانشان بود.همه شان مي دانستند كه زيور به قول خودشان بامعرفت ترين جنده ي دنياست.هر وقت به او نياز داشتند نه نمي گفت. گاهي حتا پول نمي گرفت و به همان شام و عرق و سيگارش راضي بود.مي گفت : من اين جا محض دلم ميام.شما سه تا زپرتي رو دوست دارم.اين جا تمام دردهام يادم ميره.وقتي براي اولين بار اين حرف را زد حسن خياط گفت:

-تازه فهميدم اين جماعت هم دل دارن بيچاره ها

 حسن آقا چند سالي مي شد كه تو لاله زار يه مغازه خياطي فكسني داشت.اين اواخر واريس گرفته بود و از شدت درد پاهاش بيشتر شبها به دكه ي آقا نصرت پناه مي آورد كه شايد اين استكانها كمي از درد پاهايش را كم كند، اما تا صبح از راه مي رسيد و مستی عرق می پرید دردش ده برابر مي شد.

صداي گرامافون فضاي دود گرفته ي دكه را پر كرده بود.طنين صداي خواننده ي زن در گوششان دنگ مي زد:يه كارد سلاخ به دلم ، آخ به دلم ، واخ به دلم

 غريبه لحظه به لحظه بيشتر در خودش فرو مي رفت.حضورش آن قدر پر از غم بود كه تمام دكه ي نصرت را هم پر از غم كرده بود.از پشت ميز بلند شد و رفت گوشه اي نشست.يك جوري بود كه آدم دلش برايش مي سوخت.انگار آماده بود که همان لحظه بمیرد.همه به هم نگاه كردند.حضورش عذاب آور بود.حوصله ی دیدن غم و غصه اش را نداشتند. شايد كاري از زن بر مي آمد.زير چشمي به زيور نگاه كردند.زن بلافاصله فهميد بايد چكار كند.بلند شد و به طرفش رفت و كنارش نشست.بوي عطر ارزانقيمت زن به دماغ مرد غريبه خورد و رويش را برگرداند.اولين چيزي كه  دیدغليظي كرم پودر روي صورت زيور بود كه روي پوست سبزه اش او را به رنگ خاكستري در آورده بود.ماتیک قرمز غلیظ که زیر لبهایش پخش شده بود.معلوم بود بیچاره یک زمانی آب و رنگی داشته.بي حوصله پرسيد:

-چي ميخواي؟ چرا اومدی سراغ من؟

زن قری به سر و گردنش داد.از عمد خودش را خم کرد تا غریبه شکاف سینه هایش را ببیند.چشمانش را خمار کرد و گفت:

-چرا اينقدر تو لبي جیگر.دنيا ارزش نداره.چي شده؟طرف ولت كرده رفته؟

-طرف؟آره طرف خيلي وقت پيش ولم كرد رفت.همون زمان كه خانوم ويرجينيا جيباشو پر سنگ كرد و رفت تو رودخونه و خودشو كشت.

-واي خاك عالم به سرم.اين زنه كه ميگي.اسمش چه سخته.خواهر طرفت بود؟چرا خودشو كشت؟شوورش اذيتش مي كرد؟

- لئونارد؟نه...اون بدبخت  که بهترين شوهر دنيا بود.همیشه ویرجی رو درک می کرد. همينطوري...

- وا..خوشي زده بوده زير دلش.مگه آدم همين طوري خودشو ميكشه آخه؟اونم وقتی شوورش اینقدر خوبه.حالا بخاطر اين ناراحتي؟خدا بیامرزتش.غصه نخور.خودم رديفت مي كنم .همچی که همه چی یادت بره.

- نه... ولم كن.برو سراغ همونا.ديشب جان لنون رو كشتن.

- چي؟

- جان لنون رو.ميفهمي يعني چي؟كشتنش.به همين راحتي.جلوي خونش.

- اين يارو كي بوده؟اسمش كه فرنگيه.رييس جمهور امريكا بود؟

- نه.از بيتلزا بود.ميفهمي زن؟ميخواي حال منو چجور جا بياري؟جان لنون ديگه مرده.اونم نيست كه بشينم سرمو بذارم تو بغلش و براي جاني گريه كنم.تو نمیدونی چقدر دوسش داشتم.تو چی می فهمی؟

-آخی..طفلی.چه دلت مهربونه.واسه یه آدمی که اون سر دنیا مرده ناراحتی.چه آدم خوبی هستی تو.میگم چرا عینکت این شکلیه؟

-برو پی کارت.بذار به حال خودم باشم.

زیور شانه هایش را بالا انداخت و بلند شد.ته دلش گفت : مردك ديوانست.يه باباي اجنبي اون سر دنيا مرده.كه چي؟مردم از بي غمي غمِ چه چيزايي رو ميخورن.جاي من بود چكار مي كرد؟هر شب واسه يه قرون بايد زير پاي يكي بخوابم بلکم پول نونم دراد.

رفت و كنار بهمن مكانيك نشست.با اشاره به آن ها فهماند طرف تعطيل است.دستش را درسبيلهاي بهمن كرد.تابشان داد و غش غش خنديد. نصرت صفحه رو عوض كرد.صداي شاد خواننده زن كه شين ها را غليظ ادا مي كرد تمام دكه را پر كرد:بي تو نفس كشششششيدن براي من حرومه، از تو جدا نبودن همه ي آرزومه.....یه روز شششششادی یه روز غم.یه روز زیاد و یه روز کم کار اوسا کریمه.

حسن آقا درد واريس يادش رفت و شروع به بشكن زدن كرد.زيور بلند شد.گیر مویش را باز کرد.موها را افشان کرد و شروع كرد.هر چهار نفر مست و پاتيل شروع به رقصيدن كردند.در حین رقص هر كدامشان به يه جاي زیور دست می مالید.چند لحظه بعدحضور غریبه را کاملن از یاد بردند که آن گوشه هاي هاي گريه مي كرد و مي گفت:

-چرا هیچ کس نمی فهمه؟جاني....جاني...ويرجينيا

 

پ.ن:دیدن فیلم ۵ تکه آسان با بازی تحسین برانگیز جک نیکلسون را به شدت توصیه می کنم.

نوستالژی خانه پدری

(برای آندره تارکوفسکی به پاس فیلم نوستالژیا)

آندره

گیج می زنم نوستالژی خانه پدری را

ملودی درد روح مادرم و صدای قهقهه برادرم

مرا خیره به آنها

روی صندلیِ هیچ

به فکر مصائب آنا می اندازد

پرده کنار می رود

و نور بهاری روی صلیبم می درخشد

من دلم توت فرنگی های وحشی میخواهد

پدر میخندد و میگوید:همین فردا

آن وقت من از باغ یک سبد هیچ می چینم

آندره،نمی فهمم روح خانه ی پدری را

برایم تعبیرش کن

می دانم که تو میدانی،پس زودتر

قبل از آنکه با سمفونی نهم بتهوون

مقابل مجسمه ی آزادی

خودم را به آتش کشم

 

پ.ن:مصائب آنا و توت فرنگی های وحشی نام دو فیلم از برگمان

پ.ن:از همه خوانندگان عزیز بابت تبریک ها و احوالپرسی ها سپاسگذارم.عذر مرا بپذیرید که به علت بودن درسفر نمی توانم کامنت های پر مهرتان را پاسخ دهم.