ایجاز

چه بیر حمانه به زنجیر می کشی ام

 

ای مهربان ترین دیکتاتور جهان،

 

با تو رویای آزادی محال ترین محال است

 

 اسیرم کردی ای اثیری ترین اسیری

 و

چه مهربانانه  مرا دریدی ، دریدی...

 

پ.ن: ایجاز...ایجاز...ایجاز

عجالتن فیس بوکمان دی اکتیو شد. وقتی ثانیه ثانیه وقتت برایت مهم شود فیس بوک می شود گزینه ی آخر .آرامشی را که این روزها دارم هرگز در زندگی ام نداشته ام و قصد دارم همچنان هم حفظش کنم.همه چیز خوب است و این خوب است.

از بچگی مادر همیشه توی گوشم می خواند و مرتبن تکرار می کرد که دختر عاقل و سر براهی باشم تا او و پدر به من افتخار کنند و من دیشب به این فکر می کردم که عجب فرزند ناخلفی شدم،چون اگر دیوانگی کردن را از زندگی ام حذف کنم خودم هم حذف خواهم شد.من با دیوانگی هایم تعریف می شوم و بیچاره مادر و پدرم که آرزوی دختری عاقل و سربراه بر دلشان ماند.این روزها به معنای واقعی دارم وقت سر خاراندن نداشتن را می فهمم.اداره کردن یک سالن زیبایی کار راحتی نیست ولی بسیار شیرین است.از همه مهمتر آن جا پر از قصه های جور واجور است و روز به روز بیشتر می فهمم همجنسانم چه موجودات پیچیده ای هستند.تجربه ی جالبیست در حالیکه مشغول خواندن کتاب هنر مدرنیسم یا سلین و داستایفسکی هستی در همان حال هم وقت اپیلاسیون و ابرو به مشتری بدهی. شب هم که برسی خانه راه به راه بپری پشت لپ تاپت و بنویسی.این یعنی خود زندگی که من با تک تک یاخته هایم از آن سرشارم.

بی ربط

۱-عدالت و پرسش از عدالت و وجود آن: مساله ای که همه را مجنون خودش می کند از ایوان کارامازوف و شیدایی عمیق اش تا کامو و سلین و مارکس و ریکور . پاسخ همیشه تلویحا همین بوده : "وجود" ندارد . اما می تواند نا"موجود" باشد یعنی غیر انتولوژیک . پس شاید امیدی هست . امیدی بیرون زمان . اما خوب باز هم به قول ایوان کارامازوف این هم چیزی را جبران نمی کند .

۲-زن زل زده بود به کفشهای مرد و سر بلند نمی کرد.منتظر بود تا مرد بغلش کند.مرد اما تکان نمی خورد. نمی خواست.اگر بغلش می کرد همان جا ماندگار می شد و نمی توانست برود. آغوش زن او را ماندگار می کرد و او مرد رفتن بود نه ماندن.زن طاقت نیاورد و بغلش کرد.مرد او را به خود فشرد.بویش کرد و گفت: بهشت یک همچین جایی باید باشد.

۳-نوشته ها صداها را اسیر می کنند و به بند می کشند. نوشته ها فسیل صداهایی هستند که مرده اند و در کلمات تناسخ می یابند.هر صدایی که می شنویم خیلی زود روی کاغذ می میرد و در کلمات متولد می شود.حتا اگر صداها را ضبط کنیم باز آنها صدایی مرده و منجد شده اند. صدا می میرد و در کلمه تجلی می یابد.

۴-آیا جزاین است که تکان دهنده ترین لحظات زندگیمان را ، در غیاب کلمات تجربه می کنیم؟

۵- هنگامیکه گریه می کنیم نور بر ما هبوط می کندو مرثیه ای حزین بر صلیب جاری می شود.

۶-من فکر می کنم دلیل اینکه انسان سیری ناپذیر و همیشه ناراضی ست این است که یک حفره ای در ما وجود دارد که با هیچ چیز پر نمی شود.اصولن جنس این گودال طوری است که پر نشدنی ست و هر چه سعی کنیم پرش کنیم خالی تر می شود. پذیرفتن این خلآ اجتناب ناپذیر است.توی چاله ی درونتان آت و آشغال نریزید که پر شود.بی فایده است.پر نخواهد شد.

۷-اگر کسی نویسنده درجه یک باشد، ‌هیچ چیز به کار نویسندگیش لطمه نمی‌زند. ولی اگر نویسنده ممتازی نباشد، هیچ چیز نمی‌تواند زیاد بهش کمک کند. در ضمن اگر نویسنده چیزه دستی نباشد، هیچ مشکلی ندارد؛ چون قبلا روحش را در مقابل خوشگذرانی کنار استخرها فروخته است.(فاکنر)