آدم کابوس هایش را هم مثل شهر و کشورش می تواند عوض کند.فرقی نمی کند مقصدت کجا باشد یا سوار کدام قطار شوی، چمدان کابوس هایت همیشه مالامال و همراهت است، به همین خاطرمن یک روز  وقتی که از دیدن کابوس های مکرر خسته شده بودم تصمیم گرفتم که شهرم را عوض کنم و با خودم فکر کردم با این تغییر حتمن کابوس هایم هم عوض خواهند شد. اصولن کابوس های من تمام ناشدنی اند و اصولن هم تمایلی به تمام شدنشان نداشتم. چون کابوسهایم جزیی از من هستند که نمی توانم بدون آن ها زندگی کنم و آن ها هم نمی توانند بدون من زندگی کنند و زندگی مان بسته به هم است. برای همین هر دو سه سال یک بار باید محل زندگی ام را عوض کنم. از قدیم همیشه هجرت کردن اساس تغییرات بزرگ بوده است. من هم احساس کردم زمان هجرتم فرا رسیده است، اما این بار زمان آن خیلی زودتر رسیده بود. یک سال بود که مدام یک کابوس را می دیدم و عوض هم نمی شد. تقریبن هر شب خواب می دیدم که در شهری هستم در هزار سال قبل که مورد هجوم یک قبیله ی وحشی ناشناخته قرار گرفته است. مردم همه فرار می کردند و من هم می خواستم فرار کنم، ولی نمی توانستم.ایستاده بودم سر جایم و هر چه سعی می کردم از جایم تکان بخورم نمی شد. هر چه فریاد می زدم صدایی از گلویم در نمی آمد.همه فرار می کردند و من نمی توانستم تا اینکه یکی از وحشی ها به من می رسید و شمشیرش را تا دسته توی پشتم فرو می کرد. آن وقت عرق کرده و نفس زنان از خواب می پریدم. یک سال بود که تقریبن هر شب این کابوس تکرار می شد و من واقعن دیگر خسته شده بودم و دلم کابوسی جدید می خواست. تا اینکه یک روز فهمیدم زمان رفتن رسیده است و از لحظه ایکه این تصمیم را گرفتم کمی آرامش پیدا کردم.انتخاب شهری که می خواستم به آن نقل مکان کنم کار سختی بود، باید سراغ شهری می رفتم که کابوس پرور باشد. مسلمن یک شهر کوچک و آرام ساحلی کنار دریا نمی تواند مکان مناسبی برای کابوس دیدن باشد. باید جایی را انتخاب می کردم که در آن آرامش کمتری داشته باشم. سراغ نقشه ی جغرافیای کشورم رفتم و شهرها را زیر و رو کردم.سراغ شهرهای شمالی که اصلن نرفتم. رخوت و شرجی شهرهای شمالی باعث می شود همین که سرت را روی بالش بگذاری به یک خواب عمیق بروی و دیگر فرصتی برای کابوس دیدن نمی ماند. شهرهای جنوبی گزینه های بدی نبودند ولی یک مشکل اساسی وجود داشت و آن این بود که من تحمل گرمای شدید و سخت را ندارم و گرما کلافه ام می کند، البته حسنش این است که این کلافگی باعث می شود آن عدم آرامشی را که لازمه ی کابوس دیدن است را داشته باشم، ولی می توانست به پوست صورتم هم که خیلی برایم مهم است و من سعی زیادی در مراقبت و شاداب ماندن آن می کنم لطمه بزند. شرق و غرب را هم زیر و رو کردم و با خودم شرایط زندگی در آن جاها را مجسم کردم. باید جایی می رفتم که خیلی بزرگ باشد. شهرهای کوچک به درد کابوس دیدن نمی خورند. کمی فکر کردم و وقتی دیدم نمی توانم به نتیجه برسم تصمیم گرفتم که بین شهرهایی که فکر می کنم مناسب هستند قرعه کشی کنم. به این ترتیب در آن روز من در حالیکه در اتاق کوچکم واقع در پانسیونی در مرکز شهر روی تختم نشسته بودم و بلوز و شلوار خاکستری با جوراب مشکی تنم بود و موهایم را با کش پشت سرم بسته بودم شهری که قرار بود بعد از آن جا در آن زندگی کنم را انتخاب کردم. اسمها را نوشتم و تا کردم. آن ها را توی یک ظرف ریختم و تکان دادم و یکی را انتخاب کردم.ضربان قلبم تندتر شد و از هیجان کف دستهایم عرق کرده بودند. کاغذ را باز کردم. قرعه به نام شهری بزرگ و مرکزی افتاد. نفس راحتی کشیدم.تا حالا به آن شهر سفر نکرده بودم ولی چیزهایی درباره ی آن شنیده بودم. یکی از دوستانم که پارسال به آن جا سفر کرده بود تعریف می کرد که در سفر کوتاهش به آن جا به تعداد موهای سرش آدم ها و چیزهای عجیب و غریب دیده است. می گفت حتا لباس مردم آن جا هم با شهرهای دیگر فرق دارد. فکر کردم خیلی خوش شانسم که قرعه به نام این شهر افتاد. من تصمیم ام را در آن روز گرفته بودم و حالا باید عملی اش می کردم. اول باید سراغ آن دوستم که به آن شهر سفر کرده بود می رفتم و یک اطلاعات مفصل  از او می گرفتم. بلند شدم و لباسم را عوض کردم و از اتاقم بیرون آمدم.باید خیلی کارها می کردم. بیرون چند نفر نشسته بودند و تلویزیون هم روشن بود. روز در پانسیون ها خیلی زود شروع می شود. به مدیر پانسیون اطلاع دادم که بزودی اتاقم را تخلیه می کنم. از وقتی خودم را شناخته ام همیشه در پانسیون زندگی کرده ام. من هرگز نمی توانم در خانه زندگی کنم چون بخاطر کابوس هایم مدام باید شهرم را عوض کنم و پانسیون برای من از هر جای دیگری برای اقامت راحت تر است. بگذریم که قوانین احمقانه اش آدم را کلافه می کند ولی برای آدم خانه به دوشی مثل من از هر جهت مناسب است. صاحب پانسیون به من گفت که طبق قوانین باید اجاره ی یک ماه را بپردازم و من به او اطمینان دادم که از قوانین به خوبی اطلاع دارم. صبحانه ی مفصلی خوردم. به دوستم تلفن کردم و از پانسیون بیرون زدم...

 

پ.ن۱: بخشی از داستانی که مشغول نوشتنش هستم.

پ.ن۲:این روزها دوباره دارم راجع به هدایت می خوانم.هر چه کتاب هدایت شناسی و نامه ها و گفته های این و آن راجع به هدایت است را زیر و رو کرده ام.بی شک هدایت بزرگ است.خیلی بزرگ.آن رجاله هایی که او را دزد می دانند یا ارزش ادبی اش را می خواهند زیر سوال ببرند یک مشت احمق بیشتر نیستند.خودکشی اش هم کار بسیار بسیار درستی بود و به هیچ کس هم ربطی ندارد.هر که نا امید می شود کتابهایش را نخواند...

پ.ن۳:ممنون که علیرغم بستن نظراتم مرا می خوانید و ایمیل می دهید.