بعضی روزها شاید...
بعضي روزها وقتي كه از خواب بيدار مي شوم دلم ميخواهد با آن بلوز و شلوار خاكستري خوابم با موهاي ژوليده و وز كرده،با دمپايي هاي لنگه به لنگه بروم لب پنچره آشپزخانه ام كه رو به پشت بام يك ساختمان متروك است بايستم و تا مي توانم هوار بزنم.بعد يك پاكت سيگار وينستون لايت را بردارم و ان قدر بكشم كه تبديل شوم به يك دود كش سيار،آن وقت خودم را سبك كنم و بعد ميان دود سيگارم پرواز كنم و بروم هوا.تا مي توانم بالا بروم،ان قدر بالا كه بتوانم روي ابرها شناور شوم،دراز بكشم يا برقصم!شايد ساقه لوبياي سحر آميز جك را ببينم و از آن بالا بروم تا به قصرغول برسم و از آن بالا به تمام كساني كه پايين منتظرم هستند بخندم.
بعضي روزها دلم مي خواهد چمباتمه روي زمين جلوي تلويزيون بنشينم و كارتون سيندرلا را براي هزارمين بار ببينم،بعد چشمانم را ببندم و براي يك لحظه هم كه شده مجسم كنم كه سيندرلا هستم.سيندرلايي با چشمان درشت،موهايي طلايي و لباني قرمز،نه زني با چشماني از گريه پف كرده و كبود با لبهايي بي رنگ از شدت ضعف.بلند شوم كهنه گردگيري را بردارم.همه جا را تمیز کنم.صداي خواهران و زن پدر بدجنسم را بشنوم و دستوراتشان را مو به مو اجرا كنم.بعد بنشينم تا شب بشود.آن قدر گريه كنم تا فرشته مهربان قصه ها با عصاي جادويي اش بيايد.بادمجان پلاسيده داخل يخچالم را كالسكه كند،عروسك هاي بچه ام را اسب و شيشه مرباي هويج را كالسكه چي!بعد لباسم را با عصايش تبديل كند به يك لباس پفي يلان دارصورتي خيلي قشنگ كه سرشانه اش لخت است ونگين هاي درخشان دارد، كفشهاي سفيد پومايم هم بشود كفش بلور! آن وقت سوار كالسكه شوم و چهار نعل بروم پيش شاهزاده ام،اما حواسم را جمع مي كنم كه قبل از ساعت 12 براي هميشه با شاهزاده ام فرار كنم!چون شهر خيلي بزرگ است و پيدا كردن صاحب كفش بلور ديگر به اين آساني نيست.
دلم مي خواست هر چيزي باشم غير از ايني كه الان هستم.هر كجاي دنيا باشم غير از جايي كه الان ايستاده ام.مي دانم كجاي دنيا هستم،ولي نمي دانم كجاي زندگيم ايستادم.جغرافياي زندگيم را گم كرده ام.كاش ماژلان بود و كمكم مي كرد،شايد سرزميني جديد را در زندگيم کشف کرده ام.سرزميني كه برايم نا آشناست.قاره اي كه جز درد نام ديگري ندارد.چند وقت است سرگيجه دارم.فرقي نمي كند ايستاده باشم،نشسته يا خوابيده.حس ميكنم ميان زمين و آسمان معلقم.اصلن نمي توانم تكان بخورم.كاش مي توانستم حركت كنم.تكليفم مشخص ميشد،يا زميني مي شدم يا هوايي!اين طوري مرتب لق مي خورم.پا در هوایم!عين اين اسكلت هايي كه جلوي ماشين آويزان مي كنند.از زن همسايه طبقه پاييني مان كه مي گويند خيلي تجربه دارد پرسيدم،گفت: سرديتان شده.چاي نبات بخوريد،اما هر چه چاي و نبات مي خورم فايده ندارد.فقط تند و تند جايم در توالت است.كاش مي شد يك چيزهاي ديگري هم از مثانه ام پايين بيايد و برود پایین.ته آن چاه فاضلاب عمیق و دیگر بر نگردد...
بعضي روزها دلم مي خواهد از خواب كه بيدار مي شوم بنشينم و تا مي توانم صبح ناشتا آلبالوي با هسته بخورم.بعد دلم درد بگيرد.آن قدر دلم درد بگيرد كه درد روحم را فراموش كنم.از درد دل به خودم بپيچم و يادم برود در روحم چه زخم بزرگي وجود دارد.زخمي كه هرروز با حرفهاي جديدي كه مي شنوم عميق تر مي شود.بعضي روزها صبح كه از خواب بيدار مي شوم دلم ميخواهد فرار كنم،یا دستم را بگذارم توي يك كاسه آب گرم و بعد رگم را بزنم يا نه اصلن زندگي كنم و منتظر معجزه باشم.کاش همین فردا چند تا لوبیا جلوی در خانه بکارم.شاید سحر آمیز از آب در بیایند.آن وقت من می توانم از ساقه اش بالا بروم ،در ابرها گم شوم و دیگر هیچ حرفی را نشنوم.وقتي مي گويم منتظر معجزه ام همه به من مي خندند.ولي من منتظر معجزه ام.منتظر پرواز با دود سيگارم.منتظر ماژلان،منتظر فرشته مهربان با عصاي جادويي.براي همين بادمجان هاي پلاسيده داخل يخجال را دور نريختم.خورشت بادمجان هم درست نکردم.شايد فرشته همين امشب بيايد.پس بهتر است كفش ها،عروسك بچه و شيشه مرباي هويج را دم دست بگذارم.دستمال گردگيري را بر مي دارم و در آينه به خودم نگاه مي كنم.موهايم هنوز قهوه اي است و وز کرده، پلکهایم كبود و لبانم بيرنگ.چشمانم را مي بندم.تا شب چيزي نمانده.شاید...
پ.ن:این نوشته پیشکش دوست عزیزی که دردش را کلامی برای تسکین ندارم.
بعد نوشت:این پست هیچ ربطی به حال روحی من ندارد.من خوبم.وصف الحال یکی از بهترین دوستانم است.