خداحافظ شهری که دوست می دارم
كارتن هاي بسته بندي شده ميان خانه به من مي فهمانند كه چند روز ديگر از اقامتم در شيراز بیشتر نمانده و بايد خودم را براي رفتن به تهران و زندگی در پایتخت پر دود و دم آماده كنم.حس عجيبي دارم.باور نمي كنم كه از اين به بعد بايد مسافر شيراز باشم.28 سال از عمرم را در اين شهر زندگی کرده ام.شيراز، آدمها و روزهايي را به من داد كه برايم فراموش نشدني اند.امروز صبح با سيروس رومي حرف مي زدم.چقدر دلم براي حضور پدرانه اش تنگ مي شود.براي تمام روزهايي كه او به من بخشيد.براي هر چه كه در اين سالها به من ياد داد.براي صبر و سكوتي كه در برابر ناملايمات به من آموخت.براي تمام لحظاتي كه شهامت پيش رفتن را به من ياد آوري كرد.به من گفت هرگز فراموش نكن ريشه ات در كجاست و من قول دادم كه هرگز از ياد نبرم..اين روزها با نگاه ديگري به خيابان هاي شهرم نگاه مي كنم.شهر من هميشه شيراز خواهد بود و خواهد ماند.شهری که روزهای بی تکرار کودکی و نوجوانی ام رادر آن گذراندم.شهري كه آنيتا را به من داد.دوست همدلي كه خواهرانه در تمام روزها كنار هم بوديم و کنارش خواهم ماند.باهم گريستيم،خنديديم،شيطنت و ديوانگي و در يك كلام زندگي كرديم.دلم براي همه اين ها تنگ مي شود.خيلي هم تنگ مي شود.براي تمام پرسه زدن هايم با آنيتا،براي خانه ي دنج و آرام فرشته توانگر عزیزم و گپ زدن هایمان و شيريني هاي خوشمزه اي كه خودش مي پخت،براي كافه فروغ و قهوه فرانسه هاي بي مانندش،براي كافه شيوه و تمام عكس هاي روي ديوارش،براي شعرهاي بهزاد بهادري،براي جلسات ادبي و متلك هاي بچه ها به هم،براي نگاه مهربان ابوتراب خسروي،سكوت پر از حرف محمد كشاورز،طنز تلخ بابك طيبي،براي روزنامه و همه ي بچه ها،براي خنده هاي بلند اعظم هاشمي،براي ادا اطوارهاي ميشل،براي خانه ي گرم و صميمي هاله و پيام،براي استدلال هاي روانشناسانه ميثم سوار دلاور،براي شجاع و دوربينش،براي كارواش نزديك خانه،براي ويديو كلوب كيميا كه آرشيو فيلمم را مديونش هستم،براي كتابفروشي دانش،تالار تاتر ابوريحان،پیتزا زاور،ساندویچ شب چره،براي ممد كوچولو پسر همسايه مان كه موهاي بلندش واقعن زيباست.براي تمام دوست هاي نويسنده ام و كل كل كردن هايمان.براي تمام غروب هاي دلگير و صبح هاي دل انگيزش.براي عطر بهار نارنج،براي حافظيه،سعدي،باغ ارم،جهان نما و....
خداحافظي هميشه تلخ و دردناك است.مخصوصن اينكه اين روزها تمام دوستانم را بغض كرده مي بينم و خداحافظیهایشان با اشک همراه است.مي دانم كه اكثرشان اين جا را مي خوانند.دلم مي خواهد امروز و اين جا به همه شان بگويم كه برايم فراموش نشدني اند و هرگز خوبيها و مهرباني هايشان را از ياد نمي برم و اگر بدی از من دیدند به خوبیشان ببخشند.مي خواهم بدانند تا زمانيكه در اين خاكم هر بهار و پاييز به شيراز خواهم آمد،چون اگر نيايم عطر بهار نارنج، برگ هاي چنار خشك شده باغ ارم و حافظيه را كم خواهم داشت.شيراز براي هميشه در قلب من جاري خواهد بود.
پ.ن:درگیر اسباب کشی ام و به ندرت وقت می کنم نت بیایم.از تمام دوستانی که حالم را می پرسندممنونم.