وقتی در آن صبح کذایی پایان پاییز ۸۷ تلفن منزلم زنگ خورد و خبر مرگ تو را شنیدم تا مدتها گیج زدم. گیج زدم و نگاهم به خیلی چیزها تغییر کرد. آن روزها ساعت ها می نشستم  و وبلاگت را می خواندم. عکسهایت را می دیدم با پدر و مادرت حرف می زدم و صدباره از خودم می پرسیدم چطور ممکن است آن همه شور نشاط و زیبایی زیر تلی از خاک خفته باشد؟ پستهایت غمگین بود و این با شادی همیشگی ات تعارض داشت.فهمیدم که با داشتن عاشق ترین و مهربان ترین شوهر دنیا باز هم تنها بودی. یک روز که چشمم کلمات پستهای وبلاگت را می کاوید یادم افتاد به آن شب.همان شب بهمن 86 که آمده بودی شیراز و همگی بعد از نشست ترانه با بچه های گروه موسیقی رفته بودیم رستوران صوفی ستارخان. همان شبی که من کنار او نشسته بودم و میگوهای سوخاری را می زدیم سر چنگال و تو غر می زدی که سس قارچ دوست نداری.آن شب را با همه ی جزییاتش جایی از ذهنم ثبت کردم که پاک نشدنی است.خندیدی و زیر گوشم گفتی:

-خیلی خوش قیافه و خوش تیپه ولی معلومه مغروره، یه کم هم بداخلاقه.نه؟

-نمی دونم سحر.چطور؟

- دوستت داره.ببین چطور نگات می کنه.

-ای بابا.شیطونی نکن.ما فقط دوستیم.

-تو فقط دوستی نه اون.مطمئنم خوشش میاد ازت.حالا ببین.

-...

-آرام

-بله؟

-چرا وبلاگ درست نمی کنی؟

-وقتشو ندارم سحر

-پیدا کن.وبلاگ برای تو لازمه.مهمه.به حرفم گوش کن.یه وبلاگ درست کن.

خودت خیلی سال بود که بلاگر حرفه ای بودی.آن روز فروردین 88 که شوری اشک بر لب پستهایت را می خواندم من هم وبلاگ نویس شدم.همیشه گفته ام تو باعثش شدی. تو راست می گفتی سحر.من باید وبلاگ درست می کردم و کردم.خودت می دانی این این جا چه چیزهایی را به من داد و چه چیزهایی را از من گرفت. همیشه افسوس می خورم چرا تا وقتی بودی این کار را نکردم. جای اسمت، توی نظراتم چقدر خالی است. یکی دو باری علی آمد و نوشت با اسم تو.ولی او علی بود.علی تو.دلم می خواست دستهای خودت صفحه کیبورد را نوازش می کرد و با همان شیطنت همیشگی می خندید و می نوشت.

چرا نظراتم را بسته ام؟ نمی دانم.شاید می نویسم که بنویسم.این جا برایم حکم تخلیه ی پس مانده های ذهنم را پیدا کرده است.پس ماندهایی که به اندازه ی قصه هایم برایم مهمند.اخم نکن. معلوم است که نظر مخاطب برایم مهم و قابل احترام است. باز هم می نویسم.مثل همان فروردین 88.با هوای همان سال. هوای یاد داشت های گاه به گاه یک نویسنده.هوای قالب های نایت اسکین و موزیکی که آرشه می کشید بر روحم. هوای همان روزها، هوای تو. روزهایی که ساده می نوشتم و هنوز زیر عکسم ننوشته بودم: رمان چاپ شده...دو سال گذشت از تولد اتاقی که تو باعثش شدی. اتاقی از آن من.از آن اندیشه ام، کلماتم دلتنگی، عاشقی ، خنده و اشکهایم.

 پرواز چطور است؟ مواظب پرهایت باش عزیزم. پرواز کن.لذت ببر وبه پشت سر نگاه هم نکن. نگران نباش. ما هم در نبودت روزها را شب می کنیم.چنان روزمره گویی که هستی.چنان روزمره گویی که هستی...

پ.ن:من نمی دانم آن هایی که می میرند کجا می روند ولی می دانم کجا می مانند.

پ.ن۲:تقدیم به عزیز مهربان دورافتاده ام اعظم عباسی فرد که یک سال آخر همپای لحظه لحظه ی سحر بود.